نویسنده: مریم - ۱۳۸۱/۱٢/٢٠
سلام .. ميدونم خيلی وقته دختر بدی بودم و اصلا سری به اينجا نزدم ولی چيکار کنم حس نوشتن نداشتم ..
امشب ميرم تهران و حدود يه هفته بعد بر ميگردم اگه تا قبل از عيد فرصت نکردم چيزی بنويسم از الان ميگم عيد همگی تون مبارک و سال خوبی رو برا همه ايرونی های عزيز آرزومندم
نویسنده: مریم - ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
سلام !
هزار روزه كه از مسافرت هزار روزه ام برگشتم ولي حوصله نوشتن نداشتم .. حوصله كه چه عرض كنم وقتشم نداشتم اون اولا كه درگير دانشگاه انتخاب واحد و حذف و اضافه بودم به حمدالله بعد از بدبختي تمام و بعد از 4 بار بالاخره فيزيك 2 پاس شد اونم البته به گمانم اگه پارتي بازي نميكردم اين ترم هم دربست دراختيار فيزيك جان بودم .. 20 واحد فول اختصاصي دارم به غير از يكشنبه هر روز هفته هم كلاس دارم .
يه چند روزي هم مشغول تداركات مهموني بوديم ؛ دهنمون صاف شد به قران خيلي بده آدم هيچ كس و كار نزديكي نداشته باشه .. كارگرمون هم طبق معمول ادا درآورد و نيومد مامان بيچاره دهنش صاف شد – البته بيشترش تقصير خودشون بود – من از چند ماه پيش برنامه ريزي كرده بودم كه روز عيد غدير سالگرد ازدواجمو به ماه قمري بگيرم .. منتهي چون اون مدت ما مسافرت بوديم و دير برگشتيم مامانم گفت نميتونم دو سه روزه كارامو بكنم .. درنتيجه موند برا اين هفته پنج شنبه .. من مهمونا رو فقط ميخواستم از بين دوستام و جووناي فاميل دعوت كنم كه بزنيم و برقصيم .. اون دم دماي آخر بابام تا فهميد من بزرگا رو دعوت نميكنم يه قشقرقي راه انداخت كه نگو؛ كوفتم شد اين مهموني لكنتي .. جونم براتون بگه مهموني 20 نفره جوونانه من تبديل شد به يه مهموني كاملا خونوادگيه غير جوونانه 45 نفره .. مامان كه داشت سكته ميزد چون بابا از تعداد مهمونا خبر نداشت و فكر ميكرد فوقش ميشن 30 نفر .. حالا ما تو يه وجب خونه جا برا صندلي هم نداشتيم كه از بيرون بياريم .. خلاصه صبح روز 5 شنبه مبلا رو جابه جا كرديم و به زحمت جا برا 10 تا صندلي اضافي باز كرديم ؛ ديگه اگه از بقيه خورده ريزا از خريدا گرفته از اومدن لاله در دقيقه نود گرفته تا آرايشگاه رفتن و حموم كردن و حاضز شدن من و قطع شدن آب وسط مهموني بگم مثنوي هفتاد من ميشه .. تازه با اون همه قر و قميش و بدبختي مگه من ميتونستم كسي رو بكشم وسط برا رقص .. دهنمو سرويس كردن بس كه همه ناز ميكردن واقعا بعضي جاها ميخواستم پاشم بعضي ها رو بزنم .. داخل پارانتز عرض كنم ( بر پدر و مادر كسي كه كفش ناراحت طراحي ميكنه و ميدوزه لعنت ) خلاصه مهموني با همه بدبختي هاش تموم شد ديروز هم لاله و هومن برگشتن به ديارشون .. واي نگفتم بيچاره مامان و بابا چقدر پدرشون دراومد تا اون هم ظرف و ظروف كثيف رو شستن و جا به جا كردن الهي من قربونشون برم خيلي زحمتشون دادم
فردا هم عقدكنونه پرستو اه از بچه ها فقط منو برا عقد دعوت كرده .. منم كه قربون خودم برم كه طبق معمول مجبورم همه جه بدون شوهرم برم . با وجود اينكه هنوز به حال و هواي نوشتم برنگشتم ولي بازم خوب روده درازي كردم !