سلام !
راستی آدما بعد دوسال هم وقتی به يه جايی برمی گردن ميگن سلام ؟ واقعا ها يه کسايی رو هر روز می بينی بهشون ميگی سلام ! يه کسايی رو يه بار تو عمرت می بينی بهش ميگی سلام ! بعضی را هم بعد از دوسال ميبينی بازم ميگی سلام 
anyway خوبين ؟ بعد دوسال ديشب عشق کردم بيام اينجا خاطره بنويسم ديدم username و password ام يادم رفته با بدبختی يادم افتاد ... مشکل اينجا بود که اصلا username هم يادم نميومد.
شما هم خوبين ؟ من که بد نيستم .. حدود يکسالی ميشه که کامپيوتر نداشتم آخ کامپيوتر خونه مونو بردم آموزشگاه و موند laptop هومن که اونم جونشو بگير ست به لپ تاپش نزن . خلاصه بعد يکسال تازه دو سه هفته پيش که لاله اينا رفتن ؛ منم رفتم کامپيوترشو آوردم خونه و به نوايی رسيدم .
آخ که چقدر گفتنی دارم اول از حوادث مهم دوسال اخير شروع کنم که يکيش عروسيم در روزهای ۳۱ شهريور.. ۲مهر و ۱۶ مهر ۸۳ بود که در اقصی نقاط کشور بدليل کثرت فاميل ها ی عزيز و کثرت پول بی زبون در جيبهای خانواده ما بود که الحمدالله به خير گذشت .
بعد عروسی هم که اومديم و تهران ساکن شديم .. از همون روزهای اول تو آموزشگاه مامان هومن مشغول بکار شدم ... يه مدت کامپيوتر تدريس کردم .. يه مدت فرانسه خوندم .. بعد انگليسی خوندم و تدريس کردم و روزگار رو با هر خير کيفی بود گذروندم تا از بخت خوشم يا بدم از تاريخ ۷ خرداد ۸۴ رسما کارمو در پتروشيمی شروع کردم که تا الان به اندازه تمام عمرم دهنم سرويس شده .. اولا که مثل چی مجبورم از ساعت ۶ صبح بيدار شم و تا ساعت ۸ خودمو برسونم اداره که مبادا تاخير بخورم اونوقت تا ساعت ۵ يه ريز کار می کنم و ساعت ۶-۷ عين جنازه بر می گردم خونه .. يه رييس داريم که عين شمر از دادن مرخصی معذوره و گاهی وقتا به اجبار يه روزی رو با خواهش و تمنا ازش مرخصی می گيريم چنان افاده مياد که آدم کوفتش ميشه .. فقط وسطا يه چند روزی رو با دست باز بهم مرخصی دادن که برم دنبال کارهای مدرکم که خيلی چسبيد.. از ۴ شنبه جيم شدم تا يکشنبه 
از حوادث ناگوار ديگه ای که واقعا کمرمو شکوند رفتن لاله اينا به آمريکا بود.. خيلی سخت بود .. هر چه قدر از دوريش بگم کم گفتم . گاهی وقتا مثل الان انقدر دلم براش تنگ می شه که دلم می خواد سرمو بکوبم به در و ديوار ...
بدتر از حال من حال مامانه وقتی ياد گريه های مامان لحظه آخر رفتنشون يا اون روز تو ماشين ميفتم دلم براش کباب ميشه ... همش دلم ميگيره ميگم خدايا اون روزو نيار که مامانم يه بار ديگه نتونه لاله رو ببينه ... خودش انقدر از ته دل زار ميزنه که انگار .....
واقعا چه ارزشی داره زندگی دور از خانوانده .. انقدر می ارزه که آدم دل عزيزتريناشو بلرزونه ؟
هوا ابری ... دل من ابری ... خدا ميدونه دل من زود می باره يا دل ابر ....
فعلا همين قدر بسه تا دفعه بعد که قول ميدم زود زود باشه .. خداحافظ.

