آآآآآآآآآایییییییی امان از این مذاکرات و جلسات صد البته شیرینِ بعد از ناهار.. عرضم به حضورتون امروز که مونا نبود ٬ من و المیرا پس از بحث شیرینی که در مورد بازگشت من پس از زایمان به سره کار داشتیم ٬ شدیدا ذهنم درگیر شد .. یعنی اگه قبلش نظرم ۵۰-۵۰ بود .. الان کاملا بی نظرم و شدیدا درگیر ! آخه واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم . از بیکاری که در حد مرگ میترسم .. از یه نظر دیگه به قول المیرا این همه ساعت از زندگی و عمر مفیدمون داره تو این چهار دیواری به اسم اداره تلف میشه .. در مقابل چندر غاز پول ؟!!
تازه دارم فکر میکنم میبینم با این رئیس گل و بلبلی که من دارم .. فردایی پس فردایی بچه بدنیا بیاد و من برگردم سره کار .. یه روزی خدایی نکرده شبی نصفه شبی ..زد و بچه ام تب کرد ! من واقعا میتونم فردا صبحش زنگ بزنم و بگم آقا بچه ام مریضه و من نمیتونم بیام ؟! چند بار بهم مرخصی میده ؟ چند بار باید حرص بخورم ؟ دلم میاد بچه مریض رو ول کنم به امان خدا و بیام با خیال راحت بشینم پشت میز ؟
میدونم و مطمئنم که طبق معمول همیشه خودم باید تو اون دوران هم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون . خدا مامان رو برام حفظ کنه .. ولی هیچ امیدی به کمکش ندارم . همینجوری که دوران بارداریم داره یلخی سپری میشه .. بچه بزرگ کردنمم همین جوری خواهد بود .
خیلی زمان دوری نیست .. زمستون دو سال پیش که لاله برا بار اول حامله بود ٬ مامانم و بابام خونه زندگیشونو منتقل کردن و اومدن یک ماه و خورده ای بست نشستن خونه لاله تا ازش مواظبت کنن .. بابام رفت و یه آب پرتقال گیری خرید تا هر روز براش آب میوه تازه بکشن .. مامانم دستگاه مخلوط کن منو برد خونه لاله .. که لاله که نمیتونه شیر بخوره .. براش شیر موز و معجون درست کنن ... اغلب غذاها رو مامان خونه من درست میکرد که مبادا خونه لاله بو بپیچه وحالش بد شه ! هر روز انواع و اقسام قلم و اسکلت و ماهیچه و کوفت میخرید و آبشو میکشید و غذاهای مقوی درست میکرد که لاله جون بگیره .. درسته که تمام اون مدت ٬ ما هم مستفیذ میشدیم ..ولی اصل قضیه به خاطر لاله بود .
منم دوران بارداری خیلی شیرین و ریلکسی رو سپری نمیکنم ... ولی شما ها که شاهدین .. تو این سه ماهه .. مامانم فقط یکبار اومد اونم ۴-۵ روز بیشتر نموند .. تو اوج ویارهای من .. توی دورانی که روزی کمه کم ۶-۷ بار بالا میاوردم ... تو اون گیر و داری که رفتم زیر سرم .. مامانم برگشت تبریز ..چرا که قرار بود آخر هفته لاله بیاد تبریز !! منی که داشتم برا دستپخت مامانم له له میزدم ٬ فقط تونستم دو وعده از غذاها شو بخورم .. چون یه روزش زیر سرم بودم .. دو روزشم مهمون بودیم .. مامان رفت و یه قابلمه قورمه سبزی برام جا گذاشت !!!
قرار بود بازم بیاد پیشم ..ولی بازم درگیر لاله بود .. یعنی به همین راحتی تو اولویت بعدی قرار گرفتم .. شکر خدا ویارام داره بهتر میشه .. سه ماهم تموم شد . ولی هر قاشق از شله زردهای بسیار خوشمزه مامان ساناز رو که میخورم .. انگار یه کاردی تو دلم فرو میکنن .. چقدر دلم میخواست مامانم پیشم بود و ویارونه هامو اون درست میکرد ... تموم شد .. سه ماهه پر تب و تاب اولین بارداریم تموم شد ولی حسرت خیلی چیزها به دلم موند . به هیشکی هم نگفتم چقدر دلم میخواست آش بخورم .. سوپ جوی مشتی بخورم .. خیلی غذاهای دیگه هم بودن ..ولی من نه حالشو داشتم درست کنم ..نه اراده شو ..عصرام تا شب مثل یه تیکه گوشت بی مصرف می افتادم گوشه مبل و با هر تکونی صد بار عق میزدم .
از مامان هومن هم نه انتظارشو دارم و نه هیچ چیز دیگه .. هر چند که فراموشم نمیشه برا بارداری بنفشه چندین و چند بار کوبید و رفت تبریز .. ولی با این حال بازم تا جایی که میتونه کمک حالمه و زود زود ما رو دعوت میکنه .. هرچند که دستپختش دلچسبم نبود .. هرچند که میدونم وقتشو نداره ..بازم خیلی کمکم کرده .
همین قضایای لعنتیه که وقتی بهش فکر میکنم میبینم دلم نمیاد بچه ام زیر دست و بال این و اون بزرگ شه .. مادری که ساعت ۶ برسه خونه و از خستگی بخواد عین خرس بخوابه و ساعت ۹ بیدار شه .. اگه بخوابه کی به بچه اش برسه .. اگه نخوابه با چه اخلاق و حوصله ای به بچه اش برسه ؟ تازه صبح تا عصر بچه رو کجا بسپارم ؟ یعنی ممکنه انقدر سنگدل بشم که ساعت ۶ بچه امو کول کنم و بکشونم ببرم مهد کودک تا عصر ؟!