اول سلام و احوال پرسی و عید مبارک کنیم یا زودی مژده بدم ؟!
خب بابا اولش خبرمو میگم .. تکلیف این مولکول ما هم مشخص شد .. یه پسمل کوشول موشولوه .. نمیتونم توصیف کنم هومن چقدر از شنیدن این خبر خشوحال شد .. چون خیلی هم بروز نمیداد ..ولی خب از تلفنهایی که ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر روز هفتم فروردین به همه فک و فامیلش میزد و از افتخاری که بعد از شنیدن جمله اولین نتیجه پسری از اولین نوه پسری ! بهش دست داد .. میشه فهمید چقدر قند تو دلش آب شد .. برا من خیلی فرق نمیکرد .. راستیتش دختر رو به خاطر بانمکی و شیرین بودنش دوست داشتم ..ولی ته دلم میخواست پسر باشه .. برا خونواده خودم فرقی نمیکرد چون نوه اول بود ..ولی برا خونواده هومن چرا .. بعده ۲۶ سال اولین پسر تو خوانواده مادریشه .. بعده ۱۱ تا نوه و نتیجه دختر .. بالاخره قراره یه آقا پسر به جمعشون اضافه بشه !
خود تعطیلات عید هم که عالی بود .. فقط من عین بچه مدرسه ای ها هر روزی که از خواب بیدار میشدم .. عزا میگرفتم که یه روز دیگه از تعطیلاتم تموم شد .. روز اول که برف شدید کلافه مون کرد .. ولی یکی دو روزی تونستیم نفس بکشیم و یه مسافرتهای کوچولوی یکروزه بریم ( خانوم دکتر کجایی که چشم و دلت باهم روشن ) .. روز ششم هم قرار بود برم سونوگرافی که متوجه شدم همه دکترهای رادیولوژیست تبریز با هم رفتن اردو .. حتی بیمارستان هم وقت نداشت .. میگفت برو سیزدهم به بعد بیا .. تا من یه ذره اظهارات فضل نمودم .. گفتن خب برو فردا بیا که منم قبول نکردم .. فرداش هم بالاخره رفتم سونوی سه بعدی و نائل به زیارت حضرت والا شدم .
هشتم هم که ساناز اینها اومدن و تا مهمونامون رسیدن همه یادشون افتاد که باید ما رو برا شامی ناهاری چیزی دعوت کنن .. و صد البته ما به دلیل مهمونای عزیزمون همه رو رد کردیم .. روزهای آخر هم ماشین حسابی خرج گذاشت رو دستمون و اعصاب من رو صاف کرد .. یعنی واقعا دیوانه شده بودم .. نزدیک ۱۵۰ تومن بیشتر از اون چیزی که برا هزینه های ماشین کنار گذاشته بودیم خرجش شد .
دهم هم که نامزدی سامی جان بود و شب رفتیم اونجا .. خیلی مراسم چرتی بود .. اولا تو پارکینگ یه خونه نیمه تمام بود .. هوای بیرون برفی .. هوای اونجا هم سرد و یخی .. پذیرایی افتضاح .. کارگر پررو کیسه آشغال رو میداد دستمون که خودتون بشقاب ها رو تمیز کنین .. یه ارکستر افتضاح با رقص نور فوق العاده افتضاحتر که چشم همه حضار رو درآورد .. لاله و آرش نیم ساعت بعد مجلس رو ترک کردن .. ما هم الکی خوش بودیم .. مخصوصا من که از ترس شلنگ تخته های بعضی ها حتی نمیتونستم برقصم ! از عروس هم که هرچی بگم کم گفتم .
بالاخره ساعت ۱۲:۳۰ ما برگشتیم خونه و ساناز اینها تا ساعت ۲ اونجا بودن .
اولش قرار بود ۱۲ ام برگردیم .. که هیچکس حوصله نکرد و موندیم روز سیزدهم برگشتیم ..
آهان یکی از نکات بسیار منفی مسافرت یه شب شام تو رستوران دکتر نیک بود که آشغال بارمون کرد .. پیتزا به خوردمون داد با خمیری به قاعده یک کیک اسفنجی !
سیزده بدر هم که تو راه بودیم .. بعده برگشت هم درگیر جابجایی رخت و لباسها و استراحت بودیم .. پنج شنبه هم تولد سارا بود .. دیگه احساس میکنم زیادی پیر شدم .. اصلا مهمونی ها بهم نمیچسبه . منی که پوز همه رو رقص و قر میزدم .. الان زیاد لطف کنم دو دیقه میرقصم .. البته یه کمیشم برمیگرده به این آهنگهای جلف و داملا دیمبل الکی .
با دوست دختر فراز جان هم آشنا شدیم .. حالم داره از این اداهای متجدد مابانه خونواده ها بهم میخوره .. هرکی رو میبینی یه دختر میچپونه تو اتاقش .. به بهانه آشنایی و ازدواج .. خونواده ها هم مثل بز نیگا میکنن و خیر سرشون تایید میکنن .
قبل رفتن تبریز هم با دوست دختر علی در منزلشون آشنا شدیم .. کارد میزدن خونم در نمیومد .. معلوم نیست دختره کیه و چی کاره است .. یهو میبینه نشسته سر میز و داره قر و قمیش میاد .. دختری که بعد از خواستگاری رسمی و باقی قضایا قاطی یه خونواده میشه .. حتی اگه پست ترین فرد هم باشه .. تومنی صنار با کسی که نه به داره و نه به بار راحت میاد تو خونواده فرق میکنه .. دیشب هم اونجا بودیم .. که دیدم صدای قهقهه های دختر از تو حیاط اومد .. اولش فکر کردم میخواد بیاد تو خونه پیش ما . آماده بودم که طی یک نمایش ماهرانه خودمو به دل درد و مرگ و صعف بزنم و پاشیم بریم خونه که چشم تو چشم همچین آدمهایی نیفته که دیدم نه به حمدالله رفتن تو اتاق علی و درو بستن !!!!!
میگم که زیادی پیر و دگم شدم .. ولی دست خودم نیست حرصم میگیره از دست پدر و مادرهایی که یهویی روشنفکر شدن . همون بابا ننه ای که نمیذاشتن ۱۰ سال پیش هومن دست به تلفن بزنه که مبادا خدایی نکرده اونور خط یه دختر باشه .. الان خیلی ریلکس صورت یه .نده رو ماچش میکنن و بدرقه اش میکنن تو اتاق پسرشون .. صدالبته من و شما میدونیم که پشت در بسته به روی یه دختر و پسر جوون .. آیه هایی از سوره مبارک یوسف تلاوت نمیشه !
بیچاره داییم ! داره از دست فراز سکته میکنه و نمیتونه لب باز کنه .. از اونش میترسه که فردا دخترهاشم بخوان یه همچین سیستمی پیاده کنن !! آخر مهمونی که فراز برده بود دختره رو برسونه خونه .. در نظر داشته باشین دختری که قرار بود ساعت ۱۰ خونه باشه ٬ ساعت ۱:۳۰ تازه از مهمونا خداحافظی کرد .. دایی میگفت آی حال میکنم الان بابای دختره یه مشت و مال حسابی به فراز بده !
این بود اندر احوالات این ۱۸ روز بنده .. آهان یه چیزه دیگه .. ۸ روز دیگه تولد هومنه .. انواع پیشنهادات سورپریزانه دریافت میشود .. خودم تو فکر یه مسافرت ۳ روزه به کیشم .. شماها چی میگین ؟! حتما منو بی نصیب نذارین !!!