فردا هومن میره تبریز و مامان اینهام میان ...بعده اینکه برگشت باید یه جشن براش بگیرم .. شاید قضیه رقیب و حسادت ک بعضی دوستان بهش اشاره کرده بودن ..راست باشه و بالاخره باید یه جوری باهاش کنار بیام که نه سیخ بسوزه نه کباب !
فردا هومن میره تبریز و مامان اینهام میان ...بعده اینکه برگشت باید یه جشن براش بگیرم .. شاید قضیه رقیب و حسادت ک بعضی دوستان بهش اشاره کرده بودن ..راست باشه و بالاخره باید یه جوری باهاش کنار بیام که نه سیخ بسوزه نه کباب !
به طرز کاملا مادرشوهر مابانه داره از نگهداری پسری سرباز میزنه .. حتی وقتی بهش گفتم که فعلا نمیخاوم تدریس رو شروع کنم چون میخوام رو پیشنهادات دیگه فکر کنم .. یه وقت کارتون لنگ نمونه .. گفت : برنامه ات چیه .. چه جوری میخوای کار کنی ؟ و این یعنی اینکه پسری چی میشه !
کاش تبریز بودم .. اگه مامانم پیشم بود مشکلی نداشتم ..انقدری که تک تک اعضای خانواده ما عاشق این بچه هستن .. هیچکدوم از فک و فامیل های هومن ارزشی براش قائل نیستن .. باورم نمیشد با این عیدی های مزخرف ! بابا مامان من براش دستبند طلا خریدن .. لاله و آرش و یکی دیگه از فامیلامون بهش ۱۰۰ تومن دادن ! اونوقت مامان بابای هومن یه ربع سکه ! خواهرشم ۳۰ تومن پول !!!!!!!!!!!!! چشام رفت پس کله ام .. خواهرش تا الان هر سال ۱۰۰ تومن بهمون عیدی میداد .. امسال که مثلا خیر سرش اولین عید این بچه بود .. فقط ۳۰ تومن !!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه روال همیشه اینجوری بود که اعتراضی نداشتم .. خدائیش خیلی زور داره ۱۰۰ تومن به ۳۰ تومن تقلیل پیدا کنه ...
نمیگم محبت رو با پول میسنجن ... ولی آخه محبت آنچنانی هم نیست !
دیروز هم با هومن حرفم شده .. من نمیدونم همه مردها اگه بخوان تو خونه یه کار کوچیک بکنن انگار شاخ غول میشکنن .. یا این نصیب منه ؟ خیلی زور داره به خاطر کار نکرده توبیخ بشی !!!
۵۰ بار به ریحانه خانوم گفتم .. دست به توری های پنجره نزن .. تا سرمو چرخوندم دیدم .. بازشون کرده و برده حموم شستشون .. میگفت بذار تا عید اینجا باشن .. بعده اینکه خونه تکونی عید کردم و پنجره هاتو تمیز کردم .. بازم نصب میکنیم .. حالا دیروز هومن میخواست نصبشون کنه .. واااای اگه بدونین چه روزگاری از من سیاه کرد ... این مال کدوم پنجره است ؟! اگه بیفته پایین چیکار کنیم .. وای بچه رو ساکت کن !!! خلاصه با هم بحث کردیم و قهر نمودیم !!
حوصله هیچ چی رو ندارم .. میخوام پسری همینجوری بخوابه و منم دراز بکشم ..
هومن خیلی پرتوفع شده .. یا شایدم من در دپرسیون مزمنم و همچین احساسی دارم ..ولی کج خلقی هاش از چشم مامان و بابا هم پنهون نمونده بود ... نمیتونم حدس بزنم علتش چیه .. اگه کشف کردم میام به شماها هم میگم ..
فقط دعا کنین هر چه زودتر یه نظم و سامانی به اوضاع درهم برهمم بدم !!
راستی بهم تبریک بگین .. من بالاخره تونستم لپ تاپ هومن رو صاحب بشم .. هومن هم برا خودش یه دسکتاپ خرید .. خلاصه مریم از این به بعد آن لاینه !
شنبه شب بالاخره با سلام و صلوات ما سه نفر به خانمان بازگشتیم با گردنهایی به کلفتی تنه درخت .. تو این ۲۰ روزه فقط خوردیم و خوابیدیم و هر از گاهی هم مسافرتهای کوتاه یکروزه ای رفتیم .. پسری هم حسابی عشق کرد .. مامانیش هر لحظه در خدمتش بود و با یه مدل غذا سورپرایزش میکرد .. اینجا همه چی مرتب بود ..فقط یه تیم سانتی گرد و غبار نشسته بود رو همه چی .. پسری حسابی به من وابسته شده و نمیذاره از کنارش جنب بخورم .. دو شبه ساعت ۴ صبح میخوابم .. پریشب که منتظر بودیم لاله اینها از تبریز بیان .. دیشب هم میخواستن برن آمریکا و بازم پروازشون نصف شب بود . این شیطونک هم که حالیش نیست منه بدبخت ۴ صبح خوابیدم ..از ۷ بیدار میشه و ده بخون ! خونه بهم ریخته عین بازار شام .. منم حسشو ندارم . امشب هم میخوایم بریم خونه مامان هومن .. فردا صبح میخوام پسری رو ببرم دکتر ! عصر باید بریم حموم .. تبریز که بودم طی یک اقدام انتحاری موهامو کوتان کردم .. دوست ندارم بشورم که براشینگش بهم نخوره ..ولی چاره چیه !
اگه بعده هزاری این تاینی پیک عکس پسری رو آپلود کنه ..عکسشو میذارم و میرم پی کارم
.
.
.
ما هنور منتظریم .. شما هم منتظر باشین ..هههیییییییی
آقا نشد.. این بچه ما خوابش گرفت .. برم اونو بخوابونم ..ایشالا سری بعد عکس میذارم
ما در حال حاضر در یکی از شهرستان های اطراف محل خدمت طرح لاله خانوم مستقر هستیم و از نعمات ای دی اس ال بهره مندیم .. جاتون خالی عید خوبیه .. هرچند که در اولیت دقایقش بنده سال موش رو تبدیل به سال سگ کردم و تادلتون بخواد پاچه گرفتم و اعصاب جوییدم .
آقا پسرم تا دلتون بخواد شیکان پیکان کرد و جیگر شد و دلبری کرد ..عرضم به حضورتون که در واپسین ساعات سال ۸۶ آقا پسری شروع کردن به چهار دست و پا رفتن و بسی مایه مباهات و مسرت ما شدن ..نمیدونین تا میذاریمش زمین با یه غلت برمیگردن و دنده عقب حرکت میکنه .. از روز ۵ام هم جلوس فرمودن و کلی هنرمندی به خرج دادن ..ماشالله همینوطر مثل برق و باد داره بزرگ میشه و مهارتهاش بیشتر.. دیشب هم بنده رو زا به راه فرمودن و خودشون علاوه بر طول مدتی که در ماشین و دقایق اولیه ورود به اینجا خوابیدن ..در حال حاضر هم بعده کلی غرولند خوابیدن ..منم در سکوت و خفا دارم خاطراتش رو تایپ میکنم که برا همیشه زنده نگه دارمشون ..تا کسی نیومده منو بکشه ..بای بای .

