قبل از دادن خب خوش .. احوالات رو بگم و بعد :
دیشب بالاخره ساعت ١١شب بعد هزار تا تماس و پیگیری و آی شیشه شکست و آی ال شد و بل شد .. موفق شدیم بوفه و جاکفشی رو تحویل بگیریم ! اون اولش یه ذره خورد تو حالم .. بوفه درسته که بزرگترین سایز موجود بود .. ولی خیلی میبی ماینره ! رنگشم که در تناقض صد در صد با بقیه بسر میبره .. دلم خیلی سوخت از اینکه پارسال اون بوفه استقبال رو نخریدم . در هر حال ساعت ١٢:٣٠٠ وقتی دیدیم پسرک قصد خوابیدن نداره .. در کمال ندید بدیدی .. شروع کردیم به جابجایی وسایل ..تا بهترین مکان رو براشون پیدا کنیم .. دقت کنین که اینکار در سکوت کامل و بدون هیچ مزاحمتی برای همسایگان عزیز اتفاق افتاد ! خلاصه خوابیدیم و صبح بنده با آثار جدیدی از آنفولانزای نازنین بیدار شدم و دیدم هومن جان همه وسایل رو جابجا کردن و دکوراسیون جدید رو که بهترین حالت بود برقرار کردن !
امروز سالگرد نامزدی ماست .. از اون اولش دوتایی قرار گذاشتیم این تاریخ رو سالگرد بگیریم نه عقد نه عروسی ! نامزدی که سرآغاز آشناییمونه ! شدیم ٧ ساله !!!
پارسال بدین مناسبت با مامی و ددی و پسرکوچولوی ۶ ماهمون مهمون جیب بنده رفتیم نائب ! امسال هم تصمیم گرفتم به جای خرید کادو و غیره بازم بریم بیرون ... ولی خب با مامی و ددی هومن .. زشته اونها به هر مناسبت مارو دعوت میکنن ولی ما هیچ وقت فراتر از پیتزا مهمونشون نکردیم 

از اونجایی که ماشین هومن یه هفته است خونه باباش اینهاست .. معمولا هومن با ماشین من !
حالم بهم خورد از این پز بیخودی !!! میره سره کار ! امروز دیدم اگه هومن ماشین رو ببره من بی ماشین نمیتونم برم کارهای بانکیمو بکنم در نتیجه بردیم هومن رو رسوندیم سره کار .. برگشتنی هم جیگرم تو ماشین خوابید که من راحت بتونم دمه عابر بانک پارک کنم و بدون نگرانی از سرما و باد .. تند تند قبض هامو پرداخت کنم و پول بگیرم و خرید کنم و بیام خونه !
بعدشم زنگ زدم مامی هومن و برا شام دعوتشون کردم ! بعد هم تند تند چهار تا ظرف شیکسته هامو از کمد های دیواری و این ور اون ور درآوردم و چیدم تو ویترین و تازه اون وقت دیدم نه بابا خیلی هم بد نیست .. تازه کلی هم شیک و خوشگله - به نظر خودم -
هنوز به قسمت مژده نرسیدم نه ؟!
خب بعدشم کلی با هو.ر.اد زدیم تو سر و کله هم تا بالاخره ساعت 4:30 خوابش برد و منهم پریدم تو تخت و چشمهای سرخ و متورم و پرآبمو بستم و بلافاصله خوابم برد که دیدم تلفن زنگ میزنه .. از 11-12 زنگی که خورد و قطع نشد حدس زدم باید بابا باشه .. حوصله حواب دادن نداشتم .. چند دیقه بعد موبایلم زنگ خورد .. دیدم نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و بابا جون ول کن نیست.. با غرولند پاشدم و قبل زنگیدن به اون یکی خط یهش زنگ زدم .. کلی شارژ بود و خندان .. میگه چرا جواب نمیدی از ظهر دارم تماس میگیرم ! خلاصه بعده کلی ناز و ادا خبر خوش رو اعلام کردن !
محتویان کیف نازنینم پیدا شششششششششششششششدددددددد!
باورم نمیشد .. یعنی به کل از ذهنم پاک کرده بودم این قضیه رو و تصمیم داشتم اگه هومن قبل عید بخواد بره تبریز . منم باهاش برم و برا مدارکم اقدام کنم !
ظاهرا یه نفر همه محتویات کیفم رو بغیر از پول و دو تا کارت سامان و پارسیانم رو انداخته تو صندوق پست ! پستچی محترم هم از شوق مژدگونی نبردتش اداره پست و خودش دربدر دنبال آدرس گشته و پیداش کرده و داده به بابام .. بابای سخاوتمندم هم همش 3 تومن بهش انعام داده !
خلاصه که شام امشب قراره خیلی بچسبه هم شیرینی 7 ساله شدنمونه .. هم شیرینی پیدا شدن همه مدارک و عکسها و کارتهام !