هی درسته که برا من تقریبا هر روز تعطیله ..ولی تعطیلات عید یه چیزه دیگه است . ما که از ١٠ ام اومده بودیم تبریز فردا دوباره عازم تهران خواهیم بود تا زندگی عادیمونو از سر بگیریم !
عید دیدنی ها کما فی السابق به قوت خودش باقیه و هومن الان جهت زیارت عمه جونش رفته ولی من نرفتم .. هم بهونه آوردم و هم حسشو نداشتم .. خسته شدم از بس به بعضی بی خاصیت ها سرویس دادم .. هزار سالم بگذره خاطره گندی که به مهمونی هو.ر.ا.د کشیده شد یادم نمیره . عمه جون هم جزو اون دسته ای بود که روز مهمونی ما نیومد ولی فرداش تولد دنیز درحال دنس بودن !!! به هومن گفتم بهشون بگو من مریضم دروغم نگفتم چن گلوم به شدت درد میکنه و بیحالم ! درضمن زود بیا بریم خرید ! اونم گفت زشته یه وقت بیرون ببیننت چی ؟ گفتم اونا عادت دارن چون خودشونم یه کاری تو این مایه ها برا مراسم ما انجام دادن .. سوزناکترش کادوی مسخره ای بود که فرداش تو تولد دنیز برا هو.ر.اد آورده بود ! کاملا تفاوت ارزش گذاری درمورد اونهایی که دو کادو رو یکجا دادن مشهود بود ! بگذریم
دیروزم رفتیم باغ برا سیزده بدر .. هو.ر.اد با داییش زودتر ز ما رفتن .. منم خانوم خانه دار شدم و یک آش رشته ای پختم تماشایی ... میزم تو حیاط چیدیم و حسابی خوش گذروندیم .. مخصوصا پسرک که تا دلش خواست شیطونی کرد و برگشتنی تو مشین بیهوش شد .. اونم یه جورایی عین من سرماخورده است .. به ضرب و زور هر از گاهی یه قاشق سرماخوردگی بهش میدم و اون بدبخت نیم ساعت بعدش تخت میخوابه !
بعده این همه استراحت اصلا حوصله مریض داری ندارم !
چند روز دیگه تولد هومنه .. بازم درگیرم که براش چیکار کنم ...اون اولا به سرم زد حالا که دوباره دارم میرم سره کار و بفهمی نفهمی درآمدی خواهم داشت .. بد نیست یه ولخرجی بکنم و برا یکی دو ماه دیگه یه بلیطی بگیرم یه هفته بریم انتالیا فقط و فقط استراحت کنیم .. بدون دردسر خرید و گشت و گذار !
خیلی هم روش فکر کردم .. یه هتل توپ هم درنظر داشتم که اصلا لازم نباشه ازش خارج شیم .. ولی یه جورایی دلمو شکوند و تصمیمو عوض کرد !
اولا عدم ارج نهادن به کادویی که من بهش عیدی دادم .. نمیدونم شاید از بوش بدش اومد که بعید میدونم .. چون تو این ٧ سال همیشه و همیشه اودکلن هاشو من براش میخرم . اینبار ولی یکبار به اجبار من استفاده کرد .. شیراز هم با خودش نبرد .. تبریز هم من براش آوردم .. یکبارم که میرفتیم بیرون بهش گفتم اگه اودکلنتو بخوای من برداشتم .. گفت نه نمیخوام !! انقده عصبیم کرده که تصمیم دارم قایمش کنم و دیگه بهش ندم ! به جان خودم اگه بابت پولی که بهش دادم ..نمیسوختم میزدم به دیوار و میشکوندمش ..
دوما که عیدی بنده هم اندر میان مخارج خانه گم شد .. یعنی وقتی که من کادوشو دادم .. گفن اه من که برات چیزی نخریدم .. خب باشه منم بهت پول میدم .. و پول هم شد همون چکی که بنده گذاشتم به حساب تا هم ازش سیب زمینی پیاز تهیه کنم و هم سایر ........
خلاصه این دوت بدجوری سره دلم قلمبه شدن و یکی یکی داره بادکنک تصمیماتمو میترکونه .. تا ببینم بعدا چی پیش میاد !