اینجانب یه پیشونی نوشتی دارم که خونه موندن برام حرومه !
دلم خوش بود که امروز مامان و بابا و هومن میرن تبریز .. منم بعده اومدن ریحانه خانوم و پاکسازی خونه .. یه دو سه روزی دل سیر میشینم تو خونه تمیز .. هومن هم که تا جمعه نیست من میمونم و یه دل سیر استراحت .. اما امان از شیطونک های فامیل .. هرچی مامان و بابا و هومن اصرار کردن بیا تو هم بریم زیر بار نرفتم .. شوخی که نیست الان دقیقا ۴٧ روزه آواره ام و بدتر از مارکوپولو در سفر ! ولی بالاخره تیر خلاصی رو آرش شلیک کرد و زنگ زد مقادیری بارمون کرد که الا و بلا باید بیای ! منم که حسسسسسسسسسسساسسسسسسسسس در مقابل علاقه دایی به خواهر زاده ! خلاصه خر شدم و راضی شدم .. حالا هومن امروز رفت و منو مامان و بابا و شازده پسر قراره فردا دوباره عازم بشیم و جمعه برگردیم ..
فکر کنم بدلیل حضور هر هفته هومن در دانشگاه .. قراره بنده هم استاد پروازی بشم و هر هفته به یه بهونه منو بکشونن تبریز !
این از این قسمت ماجرا
حالا که شروع کردم .. بذارین از قبل از عیدم تعریف کنم تا اینجا
١٨ اسفند که رفتیم تبریز .. مهمونی خانوادگی برگزار شد .. خانواده عمو وسطی بعده قرنی تشریف آوردن .. همه فامیل دوره هم جمع شدیم و این فقط به یمن حضور س ت ا ی ا خانوم قرتی بود .
١٩ اسفند هم از صبح رفتیم دنبال ارز و پول و کارهای عقب افتاده .. شبش هم خونه بنفشه اینها دعوت بودیم و طبق معمول اون روزها نصفه شب رسیدیم مجلس مهمونی
٢٠ اسفند ساعت ۴:٣٠ صبح پرواز داشتیم .. با یکعالم وسایل که هیچکدوم به دردمون نخورد ! این پالتو برا وقتیه که هوا سرده ، این باروونی برا وقتیه که هوا بارونیه ، این چکمه برا شیکان پیکانه ، این کفش پیاده رویه ، اون کفش ورزشیه .. این برا نمایشگاه خوبه .. اون برا ددر خوبه !
خلاصه با کوله باری از وسایل رفتیم .. طبق معمول بنده در طول سفر در حالا سکته بودم و چشم رو هم نذاشتم .. قرار بود صبح زودیکی بیاد دنبالمون که اومد .. بعد کلی گیج بازی درآورد .. فک کن برا مایی که ٣ نفر ادم بزرگ بودیم با یه یچه و ٣ تا چمدون و یه کالسکه ..با یه اپل کورسا اومده بودن دنبالمون .. خونه هنوز آماده نبود .. یه تاکسی گرفتیم رفتیم نمایشگاه .. با خل بازی رفتیم تو غرفه .. اومدن دنبالمون اینبار با ماشین آدمیزادی .. رفتیم خونه ت ق ی جان اینها .. یه آپارتمان فوق العاده سرد .. قرار شد تا ظهر اونجا باشیم و بعد بریم خونه خودمون .. یه چرتی زدیم و بعدش رفتیم خرید .. بعده ناهار اومدن دنبالمون که بریم نمایشگاه .. بعد از ظهر مامان اینها رفتن خونه خودمون .. بعده اتمام نمایشگاه گفتن بریم شام بخوریم بعد میرسونیمتون خونه
کاش کوفت میخوردم و اون شامو نمیخوردم .. چون بسیار دیر کردیم .. راننده گیج گاگول نکرد بگه آقا خونه جدید ما تو مسیر رستورانه .. ما یه سری برگشتیم بالا به سمت نمایشگاه .. ماشین راننده رو برداشتیم دوباره اومدیم به سمت پایین ..تازه وفتی نزدیک میشدیم آقا مسیر رو گم کرد و آواره شدیم ... حالا بچرخ تا بچرخی .. ساعت از ١١ گدشته ... من دارم سکته میکنم .. مرات زنگ زده به صاحبخونه آدرس میگیره .. افتاده تو همون اتوبان اولی بسمت نمایشگاه که جای دور زدنش نزدیکیای فرودگاهه .. من بالاخره موبایل روشن کردم و به هومن گفتم که راهو گم کردم .. اونم داد و هوار میکنه که تا این موقع شب بیرون چه میکنی .. من دارم سکته میکنم .. مرات از استرس لکنتش شدیدتر شده ..نمیتونه با صابخونه حرف بزنه و ............................ بالاخره رسیده دمه در خونه .. شب بسیار جهنمی بود !
٢١ اسفند : از حرصم دیرتر از معمول گفتم بیاد دنبالم .. نمایشگاه .. خونه ... خرید .. شام .. لالا !
٢٢اسفند : صبح مامان اینها رو سره راه رسوندیم به مال ها .. بعد نمایشگاه .. بعدش قرار شد من به اونها بپیوندم و بریم میگروس . ساعت ٧:٣٠ قرار داشتیم .. هنوز بنده موبایل ترک نداشتم .. موبایل های ایرانی آنتن نداشتن .. سره رسوندن من به محل قرارم بحث بود .. هی این میگفت صبرکن من میبرم .. اون یکی میگفت . وایسا من بیام .. نمیتونستم تماس بگیرم و بگم من دیر میکنم .. ساعت ٨ رسیدیم دمه محوطه .. بعد سینان گفت بذار من بیام برات خط ترک بگیرم .. بازم استرس .. تا رسیدیم تو قسمت فروشگاه .. با یکعدد هومن آتشفشان مواجه شدیم که باز آتیشی شده بود که چرا دیر کردی و چرا موبایلت جواب نمیده .. سینان بنده خدا لال شده بود که این چرا اینجوری میکنه ؟
بعدش خرید و شام و منزل .. خوبیش این بود که سوتی های هومن تو تاکسی باعث تلطیف اوضاع شد ..
٢٣اسفند :صبح نمایشگاه .. عصر هم مامان اینها اومدن که مثلا بعده تعطیل شدن نمایشگاه با سرویس نمایشگاه بریم تاکسیم و خرید کنیم .. خوب شد اومدن و دیدن به جای اینکه ۶ بریم و سوار سرویس بشیم .. انقدر گفتن آی بشینین بریم شام .. آی من میام .. آی اوم میرسونتت .. که بالاخره ساعت ٨ نمایشگاه رو ترک کردیم .. ت ق ی جان اینها منزلشون رو تخلیه کردن و رفتیم خونه ما .. از اونجایی که یه مقدار به مرکز شهر دور بود ترجیح دادیم روزهای آینده رو در هتل سپری کنیم .. شب باز مهمون آقای گوکهان رفتیم یه رستوران دریایی .. با غذاهای فوق العاده خوشمزه .. تو خونه هم یه مقدار تلویزیون تماشا کردیم و بعد لالا
٢۴ اسفند : صبح هومن و ت قی رفتن دنیال تاکسی که کوه وسایلمون رو بار کنیم و ببریم هتل .. مامی هم تو این فاصله بدو رفت آرایشگاه موهاشو کوپ کنه .. دقایقی بعد هومن و ت ق ی با یه استیشن مدل ۶٩ متعلق به یکی از کسبه محل برگشتن .. دمش گرم اون همه بار + ۵ نفر آدم بزرگ و یه فنقل چپیدیم توش و رفتیم سمت هتل .. وای که چه هتلی و عجب جای باحالی ..و صدالبته عجب قیمتی !! البته چون سفارش شده یکی از شرکا بودیم که دوست صاحب هتل بود شبی ١۴٠ یورو رو باهامون ٩٠ یورو حساب کردن .. مام چون بسیار خرسند بودیم قبول کردیم .. بعده جاسازی وسایل رفتیم به سمت جاده استقلال که مامی آخرین روز حضورش بود و باید خریدهاشو تکمیل میکرد که نتونست ! بعده ناهار هومن برگشت هتل خوابید .. شازده پسر هم چون تو کالسکه خوابیده بود با ما مجددا راهی مراکز خرید شد .. ساعت ٩ هم با اتوبوس های هاواش مامی رو بردیم رسوندیم فرودگاه و برگشتیم .. طبق معمول مسافرت ها بنده گلاب به روتون بودم .. ساعت حدودای ١٢ اه بنده دارم بالا میارم و هومن دربدر دنباله شامه !!! تا بالاخره یه جا نشستیم ایشون شام خوردن و برگشتیم هتل .
٢۵ اسفند : از صبح ت ق ی رقت پی امور اداری .. من و هومن و زری و شازده پسر رفتیم قصر دلماباحچه ..از هتل تا اونجا راهی نبود و پیاده رفتیم .. بسیار جای زیبا و دیدنی بود .. واقعا لذت بردیم ... برگشتنی یه جا سوار اتوبوس شدیم و چون مسیر بسیار نزدیک بود ازمون پول نگرفت و حالشو بردیم .. بعد رفتیم ناهار .. از اونجایی که زری اینها شب میخواستن برگردن اتاقشون رو تحویل داده بودن ..اومدن اتاق ما ..چایی و شیرینی .. تا عصر .. بعدشم الکی دور زدیم و خرید کردیم ..تا موقع رفتنشون رسید و اونارم سوار هاواش کردیم و راهی کردیم .
٢۶ اسفند : امروز روز خرید بود .. صبح مرکز خرید ..یه ذره استراحت در هتل .. شب بازم خرید .. شام هم گرفتیم و هول هولکی اومدیم خونه که بریم استخر و قر و فر های هتل رو استفاده کنیم که نسبتا دیر کردیم و در شرف تعطیل شدن بود ..مام بیخیال شدیم و برگشتیم بالا !
٢٧ اسفند : تصمیم گرفتیم بریم قصر توپکاپی ..من نمیخواستم برم تو ..ولی از اونجایی که دلماباحچه زیادی خوشگل بود ..گفتم شاید من اون سال درکم پایین بود و چیزی از توپکاپی نفهمیدم ..بازم میرم .. از اونجایی که همه مسیر ها رو با اتوبوس و مترو میرفتیم .. یه جا دمه امین اونو .. دیدیم گشت دریایی بسفرس آماده حرکته ..ما هم دل به دریا زدیم و سوار شدیم .. هوا بسیار سرد بود .. ولی بسیار خوش گذشت .. عالی بود .. بعدشم توپکاپی و یکراست به سمت مرکز خرید .. اول ناهار .. بعدش شازده پسر لالا کرد و هومن موند پیشش و من رفتم بسوی خرید .. که صدالبته گه گیجه گرفتم و هیچی نخریدم و بلافاصله خودمو رسوندم به میگروس محبوبم و کلی خرید کردم .. تنها افسوسی که میخورم اینه که به انگشتر تک نگین فوق العاده زیبا با قیمت مناسب پسندیم و حیف که نخریدمش .. البته اون لحظه انقدر پول همرام نبود .. ولی میتونستم فرداش برم و بخرم ..اما اینکارو نکردم ..حیف !
٢٨ اسفند : روز بازگشته .. من کلی از خریدام مونده ..هومن تحویل اتاق رو با طمانینه انجام میده .. من حرص میخورم .. اتاق رو تحویل میدیم .. هزاران هزار ساک و چمدون رو میسپاریم به امانت هتل .. تازه میریم بسمت کاراکوی .. بورس ابزار آلات .. هومن میخواد متر دیجیتالی بخره ..لول گیج بخره .. بنده دربدر درحال توضیح دادن لول گیچ هستم .. هومن داره بال درمیاره میان اون همه ابزار و چکش و میخ و متر و انبر !!! بنده دارم سکته میزنم که نکنه دیر برسم برا خرید .. تا اینکه خرید ها انجام میشه و دوباره میریم بسوی خریدهای مریمی .. خریدهای عمده مربوط به شازده پسره ..سوغاتی ها جای خود ... عصبیم از اینکه چرا اون چیزهایی که از دور قشنگ بودن از نزدیک انقدر بیخودن .. از یه ور دلم نمیخواد دمه رفتن بیشتر از این پول چنج کنم .. از یه طرف دلم میخواد همه چی بخرم ولی بالاخره ساعت ۶ خرید روتعطیل میکنم و یه مقدار تو هوای سرد استانبول پیاده روی میکنیم و برمیگردیم هتل .. تو لابی میشینیم منتظر تا ساعت ٨:٣٠ بشه و وسایل رو تحویل بگیرم و سوار هاواش بشیم و بریم فرودگاه .. انقدر سره تحویل دادن چمدون ها فس فس میکنن و بعدش میشینن زیر پامون که با این همه بار بهتره با تاکسی برین که بالاخره تاکسی میگیریم .. اون یه راننده پیر فس فسو که میخواد استانبولشونو به رخ ما بکشه ..حدودای ١٠:٣٠ میرسیم فرودگاه .. ١٢:١۵ پرواز به سمت تبریز
فک کنم انقدر مطلب به اندازه ای هست که تو این ٣ - ۴ روز غیبت من سرگرم بشین .. تا اون موقع بای بای