اووووووووووه چند روزه من از این وبلاگ غافل بودم ؟
راستش در تمام مدت دسترسی به اینترنت داشتم ، میومدم ، میخوندم ولی حس نوشتن نداشتم .
یه سال دیگه به عمرمون اضافه شد ، نمیخوام بگم امیدوارم امسال سال خوبی باشه . چون اون موقع انگار آدم از بقیه توقع داره براش بهترین ها رو فراهم کنه ! میخوام خودم امسال رو برا خودم بهترین سال کنم !
آخرین روزای 89 روزای پرکاری بود .. روز چهارشنبه سوری رفتیم تبریز ! یه سفری بود که خدا بار دیگه وجودش رو برام ثابت کرد ! دلم در طول 6 ساعت سفر 2 بار به طرز فجیعی شکست .. ولی یه جاییش خیلی خنک شد ! ماشین ما از مدتها قبل تبریز بود ، ما داشتیم با ماشین بنفشه میرفتیم ، پسرکم یه مقداری از راه رو خواب بود بعد که بیدار شد بدلیل نداشتن هیچ تفریحی غر میزد و اذیت میکرد .. دقیق یادم نیست سرچی داشتیم باهم بحث میکردیم ، باباش یه لحظه جوگیر شد و برای معدود دفعات داشت طرف منو میگرفت و میگفت که پسرم مامان رو اذیت نکن که در همین ماشین افتاد تو یه خندق !!! همسر هم که حسسسساسسسسسس !!! شروع کرد به داد و قال که آی اعصاب برام نمیذارین و چتونه و ................... منم خیلییییی ناراحت شدم یعنی دلم جوری شکست که فقط خدا صدامو شنید ... تو سکوت برا خودم غصه میخوردم و هرازگاهی چشام پر اشک میشد ولی به روی خودم نیاوردم .. به 10 دیقه نکشید که یه بار دیگه باز ماشین افتاد تو یه خندق دیگه !!!! گفتم اینبار چی ؟ من چی کار کردم که حواست پرت بشه ؟ از رو نرفت و گفت همین قیافه ماتم گرفته ات حواسمو پرت میکنه !!!
چیزی نگفتم و رومو از پنجره بیرون کردم و الکی مشغول تماشای تاریکی شدم ! دوباره 5-6 دیقه دیگه ماشین تو یه خندق دیگه افتاد !!!!!!!! یعنی حال کردم از این قدرت خدا !!!
دیگه جونم براتون بگه یه روز رفتم آرایشگاه صفایی به موهام دادم و بعده مدتها های لایت کردم .. درسته به غلط کردم افتادم ..ولی ارزششو داشت ، یه رنگ فوق العاده دقیقا همون چیزی که میخواستم شد ! وقتی قیمت پرسیدم .. یعنی میخواستم بشکن بزنم .. انقدر مناسب بودددددددددددد که حال کردم !! یه روزم صفایی به ابروها دادم و بعده مدتها رفتم پیش افسانه ، آرایشگر سابقم .
یکی دو روز همش درحال خرید و ددر بودیم . یه روز همه خونواده و عموها رو دعوت کردیم باغ و دینمونو ادا کردیم ..بسی خوش گذشت .
یه روز با همسری که بسی عشقولانه بودیم رفتیم خرید ، بعد ایشون داشتن با دوستشون میرفتن ناهار ، بنده رو هم مورد لطف قرار دادن و باهم رفتیم . این دوستش تنها دوستیه که معمولا باهاش راحته و منم تو برنامه هاشون قاطی میکنه . مثلا 2-3 بار رفتیم دفترش . یه بارم ولنتاین 5 سال پیش بود که این دو باهم بودن ، بعد اومدن دنبال من و باهم سوار تاکسی شدیم . دوستش نشست جلو ، ما دو تا عقب !! یه کم که راه افتادیم ، همسر یه بسته از جیبش درآورد و بعنوان کادوی ولنتاین بهم داد !!1 وای انقده ذوق کردم که نگو .. حالا فک کن عین بی اف ، جی اف های 10 سال پیش بودیم !!! تو تاکسی بهم کادو میدادیم !!!
جونم براتون بگه عید خوبی بود کلی عیدی گرفتم ..به همسرجان عیدی ندادم . پسرک بسی مورد لطف قرار گرفت و از همه عیدی گرفت ..پر رو شد تا جایی که یکی میومد خونمون میگفت سلام عید شما مبارک ! دقایقی صبر میکرد و میگفت پس چرا چیزی به من نمیدن ؟ یه چیزی به من بدین ..پول بدین !! آبرو برامون نذاشت پسرک یه متری !
مسافرت شیرازمون بهم خورد علتشم هم نیافتن جای مناسب بود هم بهم خوردن برنامه ریزی برا اون مدلی که ما میخواستیم .
خلاصه تصمیم بر این شد که بیایم تهران و از فرصت خلوتی خیابونا استفاده کنیم و حسابی خوش بگذرونیم !!!!!!!!!!!!!!!
5 شنبه برگشتیم . جمعه صبح رفتیم خونه مامی شوهر ! برا عصر برنامه تئاتر گذاشتیم و عصر رفتیم تئاتر .. ای بدک نبود .. شام هم هل هل رفتیم بیرون و ساعت 12 یه چیزی خوردیم و برگشتیم . شنبه از صبح من با حال نزار
همراه همسر رفتیم پایتخت !
همسر دنبال ا.ی.ب.وک ر.ی.د.ر میگشت و نمیدونم از کدوم خزانه کلی پس انداز همراه داشت که قصد خرید همه چی داشت از صرافت خرید ا.ی.ب.وک افتاد یه مقداری روی ت.ب.لت درنگ کرد .. بعد پشیمون شد .. بعد بعنوان عیدی یه مودم وا.ی.رلس برا اینجانب خرید .. بعد اینو بخر .. اونو بخر کرد و بالاخره ساعت 3 رضایت دادیم که برگردیم . بنده از گرسنگی رو به موت بودم .. طبق معمول همه جاهای خوب رو پشت سر گذاشتیم و به بعضی جاها سر زدیم که بسته بودن یا غذاشون تموم شده بود و دست آخر تو یه رستوران نیمچه معمولی غذا خوردیم و 5 رسیدیم خونه . یه کم استراحت کردیم و بدو بدو رفتیم ه.ای.پر .. اونجا هم بنده موفق شدم بعد از جست و جوی فراوان یک فقره کیف که کادوی ولنتاینم بود رو خریداری کنم . بدو بدو خریدامونو کردیم و برگشتیم خونه . از اون روز تا 3-4 روز آینده همسرجان دربست در اختیار ساختمان بود و البته انجام برخی امور منزل .
2 روز ریحانه اومد و کل خونه رو دسته گل کرد .. یه روز بنده رفتم بانک دنبال دفترچه اقساط تموم شده و صد البته کشیده شدن رستم بابت بدهی عقب افتاده . یه روز رفتیم جمهوری مامان گوشی خرید .
گوشی خریدن مامان همان و از صرافت گلکسی خریدن افتادن بنده همان ! و خیلی از این بابت خوشششششششششحالم . یعنی اگه هفته پیش بنده به حرف همسر گوش میکردم و 600 تومن پول بیزبون میدادم بابت گوشی .. حماقت محض رو مرتکب میشدم . هرچی با گوشی مامان که از خاندان گلکسی هست ور میرم ..میبینم خب که چی ؟
جونم براتون بگه .. یه دوشبی مهمونداری کردیم ، یه شب رفتیم خونه مامی شوهر !
دیروز هم طبق عادت این چند ساله رفتیم باغ دوست بابا . البته مامی و ددی شوهر رو هم با خودمون بردیم . ساناز اینا هرکدوم به یه بهونه نیومده بودن .
روز خوبی بود ، خیلی خوش گذشت .. خصوصا فسقلی یه همبازی 2 سال کوچیکتر از خودش پیدا کرده بود و کلی بهش خوش میگذشت . 2-3 نفری از مهموناهم بودن که خیلی بچه دوست بودن و حسابی با ه و .ر ا .د بازی میکردن .
از عجایب دیروز شنیدن خبر جدایی یکی از بچه ها بود که 7-8 ماه پیش عقد کرده بودن !
جالبه هر کی برای اولین بار داماد رو دید ، نظر داد که کار اینا به جدایی میکشه . حالا دیروز همه میگفتن دیدین ؟ به من ایمان آوردین ؟ گفتم بابا ایمان چیه ؟ این جزو بدیهیات بود .. وقتی همه میگن .. یعنی مورد دار بوده نه که شما عالم دهر بودی !
هم دلم سوخت .. هم آفرین گفتم بر جسارتش که نخواسته بسوزه و بسازه !
پسره به ظاهر خوب بود ..ولی شدیدا تریپ دوست پسری بود و اصلا بهش نمیومد شوهر باشه ! یه جورایی هم سبک بود .. مهمونی های خونوادگی رو با پارتی اشتباه میگرفت و جلو ننه باباها شلنگ تخته های آنچنانی مینداخت .
پولدار بود و دختره هم مات همین پولش شده بود .. مخصوصا بعده عقد دختره رو مسافرتهای خارجه میبرد و طفلی دختره هم خوش خیال .. با متانت پز میداد . یادم نمیره چند روز بعده عقدش تو یه مهمونی باهم بودیم .. گفتم ببینم حلقه اتو .. خواهرش پرید که تازه این حلقه نشونشه .. ببین حلقه اصلیش چی قراره بشه ؟
هیییییییی .. حالا طفلی دختره تو یکی از مسافرتهای اخیر سر خرید 2 تیکه جنس واسه مادر خواهرش یه کتک مفصل از پسره خورده ..وقتی هم شکایت پیش پدرشوهره برد .. ایشون گفتن خب چیه ؟ مرد باید زنشو کتک بزنه .. به مادرشوهر گفته ، ایشون هم فرموده جمعش کن ..من هر روز کتک میخورم ! بعدشم به پسره گفت ولش کن ..ببر اون 12 سکه مهریه رو هم پرت کن تو صورتش !!!
حالا مهریه بخوره تو سرش.. پسره فرموده تا قرون آخر همه هزینه مسافرت هارم ازتون میگیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی شاخیه که رو سرم سبز میشه .. هی هی هی هی
نحسی سیزده دیروز گریبان منم گرفت .. در دقایق پایانی برنامه ،تقریبا آمده میشدیم که برگردیم ..پسرک خسته و بی خواب و بی حوصله شده بود هی به دلش راه اومدم ولی دیگه عصبیم کرد .. گیر داده بود شیرینی رو میخواد که چند لحظه پیش یکی بردش تو حیاط .. تا اومدم برم حیاط .. پامو گذاشتم رو یه دمپایی و .............. شتلق با تمام هیکل خوردم زمین . از بخت بدم مچ همیشه معیوب دست راستم بدجوری تا خورد ..درحدی که نفسم قطع شد ..کلی طول کشید تا تونستم به حال عادی برگردم . اونجا هم الحمدالله پر پزشک .. البته ارتوپد نداشتیم ..ولی تشخیص دادن که باید برم عکس بگیرن تا ببینیم چی شد ! بد جوری چلاق شدم .
گرچه این مساله بنده رو از امر خطیر وبلاگنویسی باز نداشت !!!