خبببببب دیگه خسته نباشیم . مهمونی هم به خیر و خوشی تموم شد . وقتشه که ماوقع رو تعریف کنم .
دیروز بعده شرکت ، بدو بدو رفتم دنبال فسقلی و دبدو رفتیم خونه مادرشوهر جان . تا رسیدم دیدیم خاله جون هم هستن و دارن کارای نهایی رو انجام میدن ، منم یه دستی به دکوراسیون شیرینی ها کشیدم و ژله هام رو هم در ابعاد کوچک برش دادم و چیدم تو ظرف و دبدو حموم . بعدشم تندتند لباس بپوش و آماده شو .. که یهو مهمونا درزدن .. منم بلافاصله چپیدم تو دستشویی و موهامو خشک کردم و آرایش کردم .
حالا تو جواب کامنت ها هم نوشته بودم ، خواهر شوهر گرامی کارگرش رو از دیار ولایت فرستاده بود کمک مامانش .. ولی خب ایشون فقط فک میکردن باید چایی تعارف کنن .
پسرک منم که پسرخاله همه اهل دنیاس ، زود با همه صمیمی شد ..منم دیدم اینجوری ادامه بده من اعصابم صاف میشه ، بردمش تو اتاق و به زور خوابوندمش ..کاریکه تو نوزادیش هم انجام نداده بودم !
البته شاید خوابیدنش یکربع هم طول نکشید .
یه نکته جالب برای من اینه که ..آقایون اصولا اگه تو مهمون زنونه داشته باشی ..دوست دارن یه جایی بچپن و تو اون سوراخی به ماوقع گوش بدن .
پدرشوهر من اصولا آدم ددری هست و از اونجایی که محل کارشون هم طبقه بالای منزلشونه .. و ایشون درحالت نرمال همیشه بالا تشریف دارن .. دیروز چپیده بودن تو اتاق کاری که کامپیوتر توشه و من برنامه ریزی کرده بودم ، بیشتر وقت پسرک اونجا پای بازی و کارتون سپری بشه !
خلاصه پسرک خوابید و دور کارگری ما آغاز شد . شیرینی تعارف کن ، آجیل تعارف کن ، میوه تعارف کن .
من یه عقیده ای دارم که وقتی به کسی چیزی تعارف میکنی میگه نه مرسی ..دیگه اصرار نمیکنم . یعنی چی زنه گنده بردار دیگه .
حالا مادرشوهر میگفت میوه ها رو بچینین تو بشقاب ها و بذاریم جلوی مهمون !
این کاریه که من به شدت ازش متنفرم ! چرا ؟
اصولا هیچ هیچ هیچ مهمونی دقیقا به تعداد مهمون همه میوه ها رو نداره !
اینه که 10-15 نفر اول گلچین بهترین میوه ها رو دارن ، به بشقاب آخر که میرسه یا نارنگی ها ریزن ، یا پرتقال تموم شده ، یا موز لک داره ! اینه که آخرین مهمونا میبینی تو بشقابشون 2 تا خیار و یه فندق نارنگی و یه سیب دارن !
اینه که نذاشتم این روش پیاده بشه . حالا بیا تعارف کن ، وقتی هم کسی یه دونه برداشت تو براش 2-3 تا دیگه بذار ! چه کار مسخره ایه خدا میدونه !
حالا آجیل کم برداشتن ، بیا اینا رو بریز تو این ظرفا بذار رو همه میزا !!
اونوقت من دیگه با اون کفشای 10 سانت به بالام داشتم چلاق میشدم .
ساعت 6 هم بساط عصرونه رو چیدیم و بفرمایید شام .
اصولا مهمونی های عصرونه مامانم این جوریه که برا شبش آقایون دوروبری هامون هم میان و شام رو دور هم میخوریم . اگه هم عصرونه کم باشه ، یه چیز دیگه هم درست میکنیم .
منم رو این مبنا دیگه ساعت 6 عصرونه نخوردم ، هرچند ناهار هم نخورده بودم . عوضش یکریز درحال پذیرایی و جمع کردن و مرتب کردن میزها بودم برای پذیرایی بعده عصرونه .
تا اینکه نوبت دسر رسید .. باورم نمیشد دسرهام غوغا کردن .. ملت همه جیغ ویغ میکردن زودباش دستورشون رو به ما بده ..وای عالیه ..ولی خیلی خوبه !
من اصلا نتونستم از مرحله اول جینگولاسیون عکس بگیرم ..آخرین تکه های باقیمانده رو چیدم توی یه ظرف و این عکس رو گرفتم .
بعدشم بدو بدو میز شام رو جمع کن ، خانوم ظرفا رو میشست و من جابجا میکردم .
یه دفعه دیدم ای بابا اینا اصلا برنامشون که آقاها بخوان بیان و دوره هم بودن نیست . هرچی غذاست دارن پخش میکنن .
یادم افتاد یه بارم خونه بنفشه این اتفاق افتاده بود . نمیدونم چه مناسبتی بود ، من به شدت در حال کوزتینگ و خدمت بودم .. دیدم عصرونه تموم شد و همه گفتن بای بای .. غذاهارم جمع کردن و خدافظ !
نه گفتن بنده خدا تو لب به چیزی زدی یا نزدی .. نگفتن بیا برا داداشمون یه لقمه بگیر ببر .. هیچی ..خدافظ !!
وقتی یاد اون جریان افتادم ، پر رو بازیم گل کرد .. هرچی میگفتن ، میگفتم الان هومن میاد ، وقتی هومن بیاد . من بر نفسم غلبه کردم که شام رو با هومن بخورم .
مهمونها خدافظی کردن و رفتن . خیلیاشون از من دعوت کردن از این به بعد حتما تو دوره هاشون باشم . تو فک کن من 10 ساله عروس اینام .. مبنای آشنایی و ازدواج ما هم یه جورایی از این دوره شروع شده ، اونوقت خیلیاشون فک میکردن من تبریز زندگی میکنم .. به مادر شوهر میگفتن پس چرا تا حالا نیاوردیش ؟
خلاصه هرچی بودن گذشت و تموم شد ، کارگر هم عین کش تبنون در رفت و ساعت 8:30 گفت من میرم تبریز !! همه چی رو ولو کرد و رفت !
منم یه یک ساعتی ظرفا رو خشک کردم و چیدم رو میز تا هومن اومد ، اونوقت همه غذاها رو چیدم رو میز ، 2 تا بشقاب گذاشتم و نشستیم دوتایی شام خوردیم .
دستم درد نکنه ، سالاد ماکارونی هم عااااااااااااالی بود .. هومن تا خورد گفت اینو تو درست کردی ؟ گفتم بله . گفت میبینم طعمش آشناست .
منم 

یه چیزی میخوام درباره پسرکم بگم ..که بمونه برای پست بعدی


) و آماده برای جانفشانی های بعدی باشم !!
این لباس دیگه مثل سابق تو تنم زار نمیزنه و یه جورایی هم بهم میاد .