سال نو همتون مبارک
گرچه که اینجا ما خیلی حس و حال سال جدید نداریم . اصلا یه جور ناجوریه ، یه هفت سین داریم ولی تا امروز که 3 روزش گذشته حتی یه عکس هم باهاش نگرفتیم . نگر داشتیم فردا که یه مهمونی ایرانی دعوتیم و شیکان پیکان میکنیم ، اون موقع عکس بگیریم ، گرچه بعید میدونم انقدر عجله داشتیم باشیم و هول باشیم که بتونیم عکس هم بگیریم !!
جای همگی خالی طی یه اقدام ضربتی ، جمعه پیش تصمیم گرفتیم ، شنبه یکشنبه و دوشنبه رو بریم نیویورک .
رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت ، صرفنظر از دهنی که بچه ها سرویس کردن ، سفر خوبی بود .
شنبه 6 صبح بیدار شدیم و کلپچ زدیم به بدن و راه افتادیم ، برا ساعت 11 بلیط بازدید مجسمه آزادی گرفته بودیم که خیلی دیرتر رسیدیم ولی مشکلی پیش نیومد و رفتیم و از اون عظمت با شکوهی که همیشه تو فیلمها میدیدیم ، بازدید کردیم .
هوای نیویورک سرتر از اینجا بود و یه مدلایی اذیت میکرد .
من و بابام سر یه هیچ یه بحث و دعوای بیخودی کردیم که باعث شد اوقاتمون زهر بشه .
پسرک لوس و بیتربیت من داشت غرغر میکرد ، من در کمال خونسردی میخواستم ببینم مشکلش چیه و بابام فکر میکرد میخوام دعواش کنم و الکی خودش رو سپربلا کرده بود و هرچی بهش میگفتم بکش کنار ببینم مشکلش چیه ، گوش نمیکرد و خلاصه یهو صدای دوتایی مون بلند شد و معرکه ای براه انداختیم اون سرش ناپیدا ، فک جلو چشم اون همه توریست تی تیش مامانی !!
بعده ناهار هم رفتیم الیس آیلند ، جایی که مهاجرا اولش از اونجا وارد آمریکا میشدن و یه موزه درست کرده بودن از عکسای اونا و بقایای چمدونا و وسایلشون !
نخودی و قرتی قلمبه دو روز بود یه دوربین اسباب بازی گرفته بودن دستشون و فرت و فرت هنرنمایی میکردن .
تازه نشسته بودیم تو کشتی و منتظر بودیم حرکت کنه که نخودی دو بامبی کوبید رو سرش که خاک به سرم خورد !!!! دوربینم نیست ، این ور اون ور رو نیگا کردیم و وقتی مطمئن شدیم نیست ، مثل برق دویدم پایین و به اون برادرایی که مثلا مسئول بودن ، گفتم کی حرکت میکنیم ؟ گفت بزودی . گفتم پس من یه دیقه برم تو و برگردم ؟
گفت بله البته ، بفرما ..
آقا تا من رفتم تو ساختمون و از اینفورمیشن سراغ دوربین رو گرفتم و ایشون تحویلم بدن ، بدو بدو اومدم دیدم به به ، پله ها رو کشیدن بالا و دارن حرکت میکنن ، یکریز پلیز پلیز میکردم و بهشون میگفتم که منم ببرین ، اونام میفرودن ، نو !!!
گفتم لامصب من ازتون سوال کردم ؛، تا اینکه رضا هم از اونور اومد و بهشون گفت که من با اونام و خلاصه رضایت دادت دوباره پله ها رو بیارن پایین تا من سوار شم !
میتونین تصور کنین من چه استرسی کشیدم ؟!
نیویورک بسیار فان تر از چیزی بود که تصور میکردم ، یعنی انقدر مردم ریلکس بودن که نگو .. قدم به قدم کسی و چیزی رو میدیدی که بتونی سوژه کنی و بخندی .. یعنی 10-15 دقیقه ای که دنبال جای پارک بودیم ، هر لحظه یکی میگفت اینو نیگا کن ، اونو نیگا کن .. شانس ما اونروز هم یه مراسم خاصی بود و نفهمیدم قضیه اش چی بود ، فقط ملا لباسای سبز پوشیده بودن و به مسخره ترین وضعیت موجود بودن .. مثلا یه یارو بعنوان پت ، بز با خودش آورده بود !!!!
ماشین رو با قیمت گزاف تو یه پارکینگ گذاشتیم و رفتیم ساختمان راکفلر سنتر !! اون لحظه اول خیلی اصرار داشتم بریم ، کم کم که موعد رفتن شد ، ترس برم داشت که نکنه اون بالا ترسناک باشه ، وقتی هم سوار آسانسور شدیم و در عرض 40 ثانیه 68 طبقه رو رفتیم بالا .. میخواستم سکته کنم .
ولی منظره اون بالا به 25 دلاری که پرداختیم می ارزید .. بی نظیر بود ، احساس میکردی دنیا زیر پاته .. حیف که نخودی یکریز غر غر کرد و الکی میگفت که سردمه و بریم تو !
بعد برگشتنمون هم رفتیم به سمت خیابان پنجم .. جایی که اسمش رو تو کتابها خونده بودم .. قدم میزدیم و از دیدن مغازه ها لذت میبردم . بعد هم نوبت تایمز اسکوئر شد ، همون خیابون شلوغ و پر از چراغهای نئونی و رنگی رنگی و تبلیغات جینگولی که حتما و حتما تو فیلمها دیدین .
بعدشم نوبت مغازه ام اند امز بود که دریای اسمارتیز بود ، حیف که از خستگی میخواستم قالب تهی کنم وگرنه حسابی لذت میبردم . شب هم عین جنازه رفتیم هتل و نفهمیدم کی خوابم برد .
صبح هم به محض خوردن صبحانه رفتیم ددر دودور .. شانس خوب یا بد ما ، اینبار پارکینگی یافتیم که دقیقا روبروی مغازه B&H که دریای وسایل الکتریکی و الکترونیکیه ، بود . رضا که رفت تو و غرق شد .. هومن هم موند پیشش .. ما هم رفتیم به سمت اقیانوس می سیز !
انقدر عظیم و بزرگ و دردندشت بود که میتونستی 2 شبانه روز کامل بگردی ، بدون اینکه از یه قسمت دوبار بازدید کنی !!
طبق معمول بنده از بخش حراجی کفشهایی یافتم که فقط یه لنگه بودن !!!
با سردرد و همه جا درد از دست این دو وروجک شیطون و زبون نفهم ، رفتیم ناهار خوردیم ، بعده ناهار که تازه میخواست خوابمون ببره ، رفتیم گراند زیرو ، بازدید از محل برجهای دوقلوی مشهور .. برا تهیه بلیط مجانی ، فرستادمون 4 تا خیابون اونور تر .. بلیط گرفتیم و برگشتیم و از هفت خوان بیخودی رد شدیم و رفتیم داخل محوطه .
جای بنای برج ها رو تبدیل کردن به استخری که هر لحظه توش آبشار مانندی جریان داره و تمام دورادور استخر رو اسم کشته شدگان این سانحه رو نوشتن .
خسته و کوفته رفتیم سراغ ماشین و بعدشم یه تور منهتن گردی و و دیدار از مقر سازمان ملل و پل مشهور بروکلین و بعدشم هتل و لالا .
دوشنبه هم بعده صبحانه حرکت کردیم به سمت خونه .
ما موندیم و حسرت خرید تی شرت آی لاو نیویورک و خرید مجسمه های کوچک از امپایر استست و رافکلر سنتر !! چون فک میکردیم دوشنبه هم میریم داخل شهر و خرید هامون رو اون موقع میکنیم ، ولی رضا گفت دوشنبه شهر خیلی شلوغه و اصلا به صلاح نیست بریم تو اون ترافیک .
شب هم با قیافه های کج و کوله و خسته سالمون رو تحویل کردیم رفت پی کارش !