﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>یادداشت های قایمکی من</title>
    <description>marinez's description</description>
    <link>http://marinez.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مریم</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 06:29:53 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یه شروع جدید</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه 30 اردیبهشت برای ما یه استارت دوباره بود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نخودی خان مهد زبان ثبت نام شد و از دیروز کلاساش شروع شد ، هر روز از 9 تا 12 ظهر ، مهمترین مزیتش اینه که 5 دقیقه بیشتر با خونه فاصله نداره و بدون دردسر ترافیک میتونیم بریم و برگردیم . کلاس نقاشی اش هم صحبت کردم و احتمال زیاد همون 5 شنبه ها ببرمش .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جونم براتون بگه ، عصر هم رفتیم و کلاس ارف ثبت نام کردیم و شنبه ها یکساعت تشریف میبرن کلاس ارف .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;موند کلاس شناش که اونم باید پدر جونشون اوکی نهایی رو بدن که چیکار میکنن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینجانب هم کلاس بدمینتون ثبت نام کردم و روزای شنبه ، چهارشنبه میرم بدمینتون . حالا شاید استخر رو هم جز برنامه هام قرار بدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همسر جون هم یه کلاس ورزشی ثبت نام کردن که دقیق نمیدونم چیه ، ظاهرا بوکسه !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب هم رفتیم و مواد لازم کلاسامون رو خریدیم که دیگه شیکان پیکان باشیم و با انرژی برنامه جدیدمون رو شروع کنیم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/887</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9471720/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9471720</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 06:29:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه همسر مهربون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;صبح جمعه مون با حضور پررنگ همسر در خانه شروع شد .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پدر و پسر عشقولانه داشتن کارتون میدیدن که منم به جمعشون اضافه شدم و بساط صبحانه رو آماده کردم . براشون تخم مرغ آبپز کردم . هومن که همیشه تخم مرغ رو عسلی میخوره ، زودتر شروع کرد ، منم بهش پیوستم تا تخم مرغ کامل بپزه و آماده کنم بدم خدمت نخودی خان .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینم بگم 5 شنبه تنبلی کردم و نه حس خالی کردن ماشین ظرفشویی رو داشتم و نه حس ظرف شستن ، این بود که داخل سینک مملو از لیوان بود .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پاشدم تا تخم مرغ پسری رو آماده کنم ، آب جوش شیرجوش رو ریختم تو سینک و خودش رو گذاشتم وسط ، یهویی دیدم داره چپه میشه و ممکنه بیفته روی لیوانا و بشکونتشون ، بدو اومدم بگیرمش .. نمیدونم دسته به اون درازی کجا غیبش زد که من صاف چسبیدم که از اون فلزی که متصل کننده دسته به بدنه اس !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;انگششششششتام سوخت ، بدو آب شیر رو باز کردم ، اونم شانس من دقیقا در آخرین درجه آب گرم بود .. همینجور بالا پایین میپریدم و بال بال میزدم . از اون سری که پام سوخته بود ، کلی پماد سوختگی داشتم ، ولی هرچی میگشتم پیدا نمیکردم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در همین لحظه همسر عزیزتر از جانم رسید و مثل پروانه دورم میگشت که چیکار کنم ، میخواست خمیر دندون بیاره که گفتم سیب زمینی بده ، سیب زمینی نصف کرد گذاشت رو انگشتم ولی اثر نکرد .. دوتایی گشتیم دنبال پماد پیدا نمیکردیم و منم از سوزش داشتم میمردم که یهو یادم افتاد تو یخچال رو یه نگاهی بندازم .. که دیدم بله اونجاس .. پماد رو که زدم روش ، شدت درد و سوزش رسید به هززززززززارررررررر . هومن بغلم کرد و منم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم ، زدم زیر گریه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیییییییییلی حس خوبی بود از اینکه میدیدم تو امن ترین آغوش دنیا دارم گریه میکنم و یکی هست که نازم رو بکشه . انقدر نازم رو کشید ، انقدر لوسم کرد ، انقدر حواسم رو پرت کرد که بالاخره سوزش اولیه فروکش شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من انقدر که سابقه سوزوندن دست و بال دارم که معمولا هومن غرغر میکنه که تو حواست همیشه پرته . ولی اینبار از اینکه میدیدم اینجوری هوامو داره ، داشتم پس میفتادم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همش این نبود هاااا ، بعدشم پسملی رو برداشت و باخودش برد سرکار تا من استراحت کنم ، ازم خواست ناهار هم درست نکنم تا از بیرون بگیریم ، منم تا ساعت 12:30 با خودم مبارزه کردم ..وقتی دیدم میتونم ، پاشدم با کته ای که از دیروز داشتم ، یه استامبولی پلو مشتی درست کردم که مراتب قدردانی ام رو نشون مهربونترین همسر دنیا بدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گرچه عصر یه مقداری بدقلقی کردم ولی وقتی دست نخودی رو گرفتیم و بردیمش پارک ، باز عشقولانه شدیم . نخودی که خسته شد و تا برگشتیم خونه ، شامش رو خورد و دندوناش رو مسواک زد و یه کم بعد خوابید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ماهم نشستیم پای سریال محبوب من&amp;nbsp;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp; ، من که همش میخ تلویزیون بودم ، تا تبلیغات شروع میشد که به حمدالله کم هم نیستن ، بدو میرفتم سروقت همسر جان و میچلوندمش . آخری دیگه اعتراض کرد که خوب بهونه ای پیدا کردی برا گذروندن این وقت اضافه ، تا سریال میبینی پلک هم نمیزنی ، چه برسه ببینی من کجام ! تا تبلیغاته ، اینجوری سر خودت رو گرم میکنی&amp;nbsp;&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/886</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9464956/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9464956</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 05:08:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مهمونی دوستانه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز برا ناهار مریم و ساناز رو دعوت کرده بودم . دیشب تا آخر وقت که دست به سیاه و سفید نزدم ، صبح هم به مدد نخودی خان کله سحر بیدار شدم ، انقدر زود که تونستم پای صبحانه چت مبسوطی با آمریکا داشته باشم . مرغ رو گذاشتم بپزه ، بعدم رفتیم خرید ، یعنی خدا به داد ملت برسه ، فقط وسایل اولیه پذیرایی مثل بیسکوئیت و 2-3 قلم میوه و نوشیدنی و ماست &amp;nbsp;شد 40 تومن !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا رسیدیم خونه نخودی رو فرستادم حموم ، خودمم تند تند کارامو کردم ، تا ساعت 1 کارام تموم شد ، موقعی که داشتم کته رو حاضر میکردم ، هی میچشیدم میدیدم کم نمکه و تا تونستم نمک ریختم توش .. آخریکه که گذاشته بودم قل قل کنه و آبش رو بکشه .. یه بار دیگه چشیدم&amp;nbsp;&lt;img title="سبز" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif" alt="سبز" border="0" /&gt;&amp;nbsp;در حد مرگ شور شده بود .. خوشبختانه چون هنوز آب داشت ، فوری آبش رو ریختم دور و آب جوش اضافه کردم تا شوریش رو بگیره . و بخیر گذشت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مهمونام هم یه کم دیر اومدن .. خوش گذشت ، فقط مریم مجال حرف زدن به آدم نمیده .. تا میای یه چیزی بگی فوری یه چیزی میگه و با صدای ماشالله بلندش میکروفون میگیره دستش و مجال صحبت رو ازت میگیره .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بحثای شیرینی مطرح شد ولی خب بنده همه حرفام تو دهنم ماسید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پسری در حد مرگ شیطنت کرد و 2بار به طرز فجیعی مورد مواخذه و توبیخ قرار گرفت .. خیلیییییییییییی پر رو شده .. تا چشش به دونفر میفته بدتر شیطنت میکنه به خیال اینکه قرار نیست دعواش کنن .. نمیدونه که منم وقتی اون روی سگم بالا بیاد این چیزا حالیم نیست ..کمد خودش کافی نبود ، پر رو چهارپایه گذاشته زیر پاش ، رفته کمد هومن رو خالی کرده .. جعبه پیچ گوشتی رو برداشته و دونه دونه دل و روده ماشین هاش رو میریخت بیرون . بعدم که پیچ گوشتی ها رو ازش گرفتم که اینا مال باباته ، چرا بی اجازه دست زدی .. یک جیغ بنفششششششششششششی کشید که کل ساختمون لرزید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخرین شاهکارش هم خالی کردن یه قوطی گواش سفید ، همه جای کمدش بود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گرچه وقتی من تنبیهش کردم ، میگفت کار نیکا بود .. ولی خب بچه باید بفهمه که وقتی تا امروز هزار بار اینارو ازم خواسته و هربارش هم من گفتم اینا مال کلاس نقاشیته و نباید دست بزنی .. دیگه دست نزنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خودش که عذاب وجدان گرفت و هربار منو میدید میزد زیر گریه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعده رفتن مهمونا هم بیهوش شد و خوابید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه چیزی هم که فکرش از دیروز دیوانه ام کرده ، اینه که وقتی من همه طلاهام رو بردم گذاشتم بانک ، نمیدونم چرا به نظرم حلقه دمه دستی و یکی از گردنبندامو جا گذاشتم . دیروز که جعبه ام رو نیگا میکردم ، پیداشون نکردم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جفتشونم برام خیلی با ارزش بودن .. تا برم تبریز و فرصت کنم برم اونارو از بانک بردارم و چک کنم ، فکر و خیال دیوانه ام میکنه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/885</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9450966/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9450966</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 16:17:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانه نشینی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در عین اینکه خیلی از خونه نشینی راضی ام ، از رخوتی هم که دارم ، ناراضی ام . علتشم اینه که این پدر و پسر صبح کله سحر ، قبل از ساعت 7:30 منو از خواب ناز بیدار میکنن و باعث میشن در طول روز کسل باشم . حس آشپزی کم و بیش غیر فعاله .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز یکشنبه ناهار درست کردم و همونو بعنوان شام دادم به هومن .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز ناهار از بیرون گرفتم ولی برا شام مجبور به تهیه و تدارک خوراک میگو شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نخودی اوضاع احوالش نامیزونه ، یه جورایی سرما خورده اس ولی من به روم نمیارم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز صبح و عصر بردمش ددر دودور .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردا هم برا ناهار بچه ها رو دعوت کردم . فک میکردم خونه مرتبه و فقط باید به فکر غذا باشم ..اما همسر گرامی دیشب کمر همت بست به نسبب پنکه سقفی و درنتیجه خونه رو گند برداشت و صد البته به دلیل دیروقت بودن نتونست کارای دریل کاری و چکش زنی رو ادامه بده و درنتیجه همه چی ولو شد وسط خونه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه دندون درد بی پدر مادری گریبانم رو گرفته که فک کنم باید اسمش رو بذارم سندرم اردیبهشتی .. غلط نکنم دو سه باری که دندونام کار دستم دادن ، همین اردیبهشت ماه بودن !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حس هیچ کاری ندارم .. پاشم ببینم میتونم یه کم دراز بکشم و از این رخوت خلاص شم ؟!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/884</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9441775/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9441775</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 06:14:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزمون مبارک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ای جونم .. خانومای خوشگل موشگل ، مامانای خوب و مهربون روزتون مبارک . گرچه که برا مادرا هر روز روزه مادره .. مگه مادری تعطیلی داره ؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;منکه امروز انتظار کادوی خاصی نداره و اگرم داشته باشم ، پر روییه محضه .. نه کادوی تولد خریدم ، نه کادوی روز معلم !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستش هومن اونجا از یه ابزاری خوشش اومده بود 100 دلار قیمتش بود ، بهمم گفته بود که اگه پول اضافی آوردی ، اونو برام بخر ، ولی من نه پول اضافه داشتم و نه اصلا دلم میخواد بخرمش .. این ابزار خاص یه متر ل .ی .ز ری هستش .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه روز کامل تو هوم دیپو دنبالش گشت و ناز و نوازش کرد ..آخرشم چون گرون بود نخرید . میدونم چیزیه که خیلی دوست داره ، ولی چیزیه که ابدا بدردش نمیخوره . چیزیه که شاید یه بار تو زندگیش استفاده نکنه ازش . اصلا نمیدونم دقیقا بدرد کی میخوره .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این روزا به شدت در حال تغییر و تحولات هستیم . همش میخوایم تغییر دکوراسیون بدیم . من میخوام پرده های اتاق خواب رو عوض کنم ، یه دستی به سر و روی دیوارای اتاقا بکشم ولی هومن قبول نمیکنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میخوام مبلا رو تعویض کنم ، هومن هم میگه اونلی مبل تخت شو ..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;احتمال قوی یه تغییر ، تحول تو درب ورودی دستشویی ایجاد کنیم . به عمرم اولین باره میخوام با عمله بنا تو خونه مواجه بشم و فک کنم خیلی وحشتناکه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینو دوتاییمون هم موافقیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من میگم تا از گرما هلاک نشدیم ، کولر گازی بگیریم . هومن هیچ رقمه قبول نمیکنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برا آشپزخونه دنبال پنکه س ق ف ی میگردم از اینا که به لوستر وصل میشن . نمیدونمم باید از کجا تهیه کنم !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز که داشتم تو سایت های مختلف دنبال پنکه میگشتم ، به موردی برخوردم که فکرمو مشغول کرده همانا ، دستگاه خشک کن هستش .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه از این مدل توبره ای ها .. از این اساسی هایی که مثل لباسشویی هستن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یعنی تا خونه لاله ندیده بودمش ، نمیدونستم چه جواهریه .. یکی از بزرگترین بدبختی های من تو زندگی ، لباسا رو کجا پهن کنم هستش . تو بالکن میذاری ، تا چشم رو هم بذاری گردوخاک و دوده میشینه روش و انگار نه انگار شستیشون .. تو خونه هم که بسیار خوش منظره و زیبا جلوه میده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البته من تو آشپزخونه ام جا برا نمکدون هم ندارم ..حالا تنها چاره اینه که اجاق گاز رو حذف کنم ، اجاق رومیزی بخرم ، از فضای پایین برا گذاشتن خشک کن استفاده کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نقشه ام رو برا هومن تعریف کردم ؛ استقبال کرد فقط ازم خواسته تعهد کتبی بدم که دیگه به کولر گازی فکر نکنم !!! منم قر میدم و قبول نمیکنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جونم براتون بگه از امروز صبح با یه دندون درد وحشتناک که احتمال قوی به سینوس هام مربوط میشه ، دست و پنجه نرم میکنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فردا هم احتمال قوی ریحانه بیاد . ترکوندم ، هر هفته برنامه میذارم . قبلا ماهی دوبار ، یه بار میومد . یه کم میخوام خانومی کنم و کمتر ذهنم رو درگیر نظافت خونه کنم و بتونم برا کارای دیگه ام فرصت ایجاد کنم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از وقتی موهام رو کوتاه کردم ، بسی بسیار صفا میکنم همش میرم جلوی آینه از دیدن چتری هام و موهای لختم لذت میبرم .. یعنی اگه تبریز بودم ، حتما هفته ای 2 بار میرفتم برام این مدلی براشینگ کنن . البته علتشم اینه که اونجا هزینه براشینگ بسیار کمتر از اینجاس و مهمتر اینکه این آرایشگره دقیقا میدونه چیکار میکنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ابدا دلم نمیخواد برم حموم که مبادا این جادو باطل بشه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فعلا اهم جریانات زندگیمون اینه .. پاشم برم ناهار درست کنم که دیگه وقتشه .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/883</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9425211/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9425211</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 08:50:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تصمیمات و تغییرات</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از پنج شنبه هفته پیش که همسر گرامی نصفه شبی رسید خونه ، بعده مدتهای مدید دوتایی خلوت کردیم و کلیییییییی باهم حرف زدیم ، تصمیمات زیادی گرفتیم . قول دادیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم ، عشقولانه تر باشیم ، اگه موضوعی پیش اومد که باعث کدورت بشه ، فوری قول امروزمون رو یادمون بیاریم و دوباره عشقولانه بشیم . شوخی نیست 10 سال گذشته .. تا چشم رو هم بذاریم ، 10 سالهای دیگه هم میگذره و عمرمون الکی تباه میشه .. شکر خدا تا اینجا که به شدت پابند بودیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سه شنبه صبح من برا انجام امور بانکی مربوط به خرید $ برا مامان ، از خونه زدم بیرون و نخودی رو گذاشتم پیش عمو و پسر عمو .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعده کارای بانکی ، راهی شرکت شدم . راستیتش تو این 3 ماه دلم برا همشون تنگ شده بود و یه جورایی با شوق و ذوق برگشت سرکار داشتم میرم شرکت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما ، اما .. تا ترافیک و هوای نیمه گرم و آمپر ماشین و رانندگی های دیوانه وار تو اتوبانها و دوری راه و برو که میرسی و بدبختی جای پارک و اوضاع نابسامان شرکت رو دیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تصمیمم عوض شد.. دیدم واقعا ارزش نداره من این بچه رو دوباره هر روز کول کنم و تو این شرایط بکشونمش اون سر دنیا ، که چی ؟ که 4 ساعت بره تو مهدی که چی ؟ یه مقدار شرایطش بهتره و رسیدگی شون خوبه !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من این همه انرژی رو میذارم و بچم رو میبرم کلاسای مختلف انقدرم اسیر ترافیک نمیشم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عین همون تصمیمی که اسفند 86 گرفتم و بخاطر بچم ، از پتروشیمی با تمام مزایای عریض و طویلش زدم بیرون و لحظه ای پشیمون نیستم . چون پای بچم و شرایط بزرگ شدنش درمیون بود .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که آبجی کوچیکه قصد داره مدتی خونه داری رو تجربه کنه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از ظهر هم با توجه به اصرارهای عمو اینا ، با ماشین خودمون عازم ولایت شدیم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو راه هم کلی با همسر جون عشقولانه بودیم ، نقبی به گذشته میزدیم و سربسر هم میذاشتیم و میخندیدیم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه هم یه مقدار به جمع و جور کردن خونه گذشت و بعدشم آرایشگاه گوگولی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعده مدتها تغییرات اساسی به خودم دادم . رنگ موهام یه کم تیره تر از قبل شد . یه تغییرات کوچولو هم تو مدلشون دادم . بعده مش کذایی ، بدجوری موهام سوخته بود و پایینش همش وز و موخوره بود . دادم نوکش رو چید . یه چتری خوشگل هم برام کوتاه کرد . از همه مهمتر اینبار موهام رو لخت کردن . معمولا موقع براشینگ موهام رو به سمت بیرون درست میکردن . اینبار که لخت کردن ، میفهمم دنیا دسته کیه . واقعا این آرایشگرا معجزه میکنن .. من صد سال سیاه هم نمیتونم موهام رو اینجوری لخت کنم حتی با اتو !&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که فعلا با موهای جدیدم به شدت در حال عشق و صفا هستم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه شب هم رفتیم خونه عمو جون اینا . متاسفانه از اول تا آخرش بنده درحال چرت زنی بودم . به محض رسیدن هم نخودی فرمودن شب رو با دایی جونشون میخوابن . منم از خدا خواسته شب بخیر گفتم و نفهمیدم کی بیهوش شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروزم کلی برنامه داریم . صبح میخوام برم دنبال سبزی و کنگر و لوبیا و این چیزا برا فریزرم .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عصر هم یکی دو منبر با همسر خان میریم ، جهت دید و بازدید .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قصد داریم برا شام هم بریم ، جایی که اولین ساندویچ رو باهم خوردیم . ببینین تا چه حد عشقولانه شدیم ما !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQaa6G3X63b5FOrVExJMSPb2vfGcaz8QXoMo1I7cbpxZkxAlEgXYhXnEmvt" alt="" width="232" height="217" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/882</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9413749/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9413749</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 05:11:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بدشانسی های الکی</title>
      <description>&lt;p&gt;همسر عزیزتر از جانمون نیمه شب جمعه رسید خونه ، آقا پسرمون که از ساعت 9 شب خوابیده بود ، 12 بیدار شد و شاد و شنگول برا خودش میچرخید .. از اونجایی که میدونستم اگه بیدار بمونه و ببینه باباش اومد تا صبح باهاش کار داریم ، از ساعت 1 بردمش تو تخت که بخوابه .. تقریبا داشت خوابش میبرد که همسر جان رسیدن و پسری مثل فشنگ از تخت پرید بیرون و دوید سمت باباش و بله دیگه ، کانون گرم خانواده ما از ساعت 2 شب دوره هم جمع شد تا ساعت 5 صبح .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفته بودم که ای پد جونیم خل شده بود ، هومن تبدیل شارژر رو آورد ، من گذاشتمش شارژ شد و با خیال راحت افتادم به جونش و بسیار ساده و راحت حلش کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اونجایی که هومن زودتر از ما خوابیده بود ، نخواستیم بدخوابش کنیم و من و نخودی تو هال خوابیدیم . ساعت 10 هم من و هومن بیدار شدیم و صبحانه خوردیم ، عکس ها رو دیدیم و بعدش هومن رفت سرکار و منم نخودی رو بیدار کردم . برا ناهار هم قرار شد بریم خونه مامان هومن .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ساعت 1 به بعد کم کم خوابم گرفت .. تا اینکه 2 هومن اومد و حرکت کردیم ، یه سر خونه خواهرش زدیم و خورده ریزایی که فرستاده بود جابجا کردیم و بعد هم رفتیم خونه مادرشوهر .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناهار خوردیم ، سوغاتی علی و مامانش رو دادم . بعد هم هومن جان اعلام کرد که باید برا کاری بره دفتر .. بیشتر از اینکه از ظهر جمعه سرکار رفتنش ناراحت شدم ، از کنسل شدن کاری که بدلیل بی نظمی همکاراش انجام نشده ، ناراحت شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچی هومن اصرار کرد ، برسونمش و با ماشین برگردم خونه ، گفتم عمرا اگه بتونم رانندگی کنم . خلاصه آژانس گرفتم و اومدم خونه . تا رسیدم با نخودی خان بیهوش شدیم تا 8 شب .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامانم هم دهن صاف کرد از بس تماس گرفت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد یه چت مبسوط با مامی جان ، بساط شام رو علم کردم و تا ساعت 9:15 همه کارامو راست و ریست کردم که با خیال تخت بشنم پای سریال محبوبم !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا رس. ی . ور رو روشن کردم ، دیدم باز خل شده .. از وقتی دی ش قبلیمونو جمع کردن و هومن طی دوسه روز گذشته یه آنتن جدید راه اندازی کرده ، این جدیده بازی درمیاره .. صبح تا ظهر نشون نمیده ، بعد از ظهر تا نیمه شب نشون میده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا پنج شنبه تا ساعت 2-3 صبح نشون میداد هااااا .. چون من هیچ برنامه خاصی نداشتم ببینم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست تو روز و تاریخ حسسسسسساس ویرش گرفت و نشون نداد . زنگ زدم به هومن که قضیه اینه .. گفت صبر کن الان زنگ میزنم به نصاب .. این ور اون ور .. هرکاری کردیم نه کسی اومد برا تعمیر ، نه خودش به راه راست هدایت شد .. یعنی کارد میزدی خونم درنمیومد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب ناراحت بودم و طبعا پکر بودم ، بعد یاد همسر گلیم افتادم که بنده خدا چه تقصیری داره بخاطر یه سریال زپرتی حالش گرفته شه .. این شد که کلا بیخیال شدم و دوباره عکس ها رو گذاشتیم و تماشا کردیم .. تا ساعت شد 12:15 .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هومن پاشد بره بخوابه .. که من الابختکی یه بار دیگه زدم رو اون کانال کذایی و فرت !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدم نشون میده ..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فککککککککک کن ، تمام صحنه ها و هیجان های اولیه رو ندیدم ، دقیقا 3-4 دقیقه آخرش رو دیدم !!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا هم تو خماری قسمت های اولشم که چی شد ، هم تو خماری قسمت بعدشم که قراره چی بشه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این 4-5 قسمتش هم تموم شه ، خیال خودم و خانواده ام راحت میشه .. کشتم خودم با این سریال !!&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد هم تازه آقای نخودی خان شارژ و سرحال بازیش گرفت ، کارتون دید ، پازل درست کرد ، ماشین بازی کرد .. نمیدونم دقیقا کی خوابیدیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی حدودای 3:30 تو خواب دیدم .. خونه لاله یه لیوان آب خوردم .. بعده آب خوردن گلوم و مری و معده ام به شدت سوخت .. بعد که نیگا کردم ، دیدم یه نفر دبه مایع ظرفشویی رو گذاشته تو یخچال ، منم به جای آب ، مایع ظرفشویی خوردم !!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ببین چقدر خواب بیخودی بود .. هرچی بود اون سوزش دهن و گلو ، دیگه نذاشت بخوابم .. از ساعت 4 از تخت اومدم بیرون و الکی سرخودم رو گرم کردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختانه ناهار دارم .. نخودی که بیدار شه میخوایم بریم خرید . هیچ چی تو خونه نداریم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به گمونم یه 200-300 باید بسلفم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همسر عزیز تر از جانم هم ، کادوی روز معلمش رو که همانا یه فقره کارت هدیه است ، طی اقدام سورپرایزانه تقدیم من کرد . البته من پر رو نشدم و گفتم عزیزم مرسی ، این مال خودته . هرچی لازم داری برا خودت میخریم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنده نه بهش کادوی تولد دادم و نه کادوی روز معلمی .&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/881</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9385864/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9385864</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 05:31:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من در خانه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به سلامتی ما دیگه رسیدیم سر خونه زندگیمون .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سفر خیلی خوبی بود .. جدای از اینکه یکماه اول خیلی غرغر کردم .. دوماه دوم عالی بود . چهارشنبه صبح رسیدیم تهران .. همسرگرامی که رفته بودن پی لقمه نون حلال .. منم که کلید نداشتم .. درنتیجه داداشی جونم اومده بود خونه ما .. از اونجایی که چمدونامون خیلی زیاد بودن ، درنتیجه یه ون گرفتیم و خودمون اومدیم خونه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دست ریحانه درد نکنه ، دیروزش خونه رو کرده بودن مثل دسته گل .. همه جا رو سابیده بود و تمیز کرده بود .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکساعت اول رو تو خونه منگ بودم .. دنبال چیزایی میگشتم که هومن پیدا نمیکرد . همشون همون جایی بودن که من گفته بودم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه نیم ساعتی طول کشید تا دوره خودم چرخیدم و از خونه رفتم بیرون تا خرید کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اصحاب ک . ه . ف رو یادتونه ؟؟؟ من مریمشونم !!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بابا چه خبره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه شیر و یه پنیر کوچولو و یه حلوای شکری سایز کوچیک و یه خامه شکلاتی شد 4600 !!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد صبحانه هم افتادم به جون چمدون هام و هرچی لباس و وسیله توش بود درآوردم و ریختم تو یه ملافه گنده تا سرفرصت جابجا کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همسر گرامی هم گیر دادن که پاشین با داداشی اینا بیاین تبریز ، جمعه با هم برمیگردیم ..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هیچ رقمه کوتاه نمیاد !! حالا چون چهارشنبه بعد از ظهر حرکت نکردیم ، خیلی به آقا برخورده و با من قهره ..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روو رو برم به این میگم ... میخوام صدسال سیاه همچین دلتنگی نباشه که بگی عزیزام دهنشون صاف بشه .. بعد 12 ساعت پرواز و 8 ساعت توقف و یه 2 ساعت پرواز دیگه و بهم خوردن خواب و استراحت ، دوباره 6 ساعت بشینن تو ماشین و بیان .. فقط برا یه روز زودتر دیدن !!!!&lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" alt="عصبانی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نخودی بازم خوابش بهم خورده .. دیروز از ساعت 9 صبح خوابید تا 5 عصر .. البته من خودم ساعت 2 خوابیدم تا 5 و نفهمیدم که ایشون تا 5 خواب بودن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نتیجه اش اینه که تا الان که 6:40 صبحه ، ایشون هنوز نخوابیدن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;منم از 10 تا 5 صبح خوابیدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب اومدم یه اهنگ برا داداشم رو آی .. پ . د بذارم .. نمیدونم چه انگولکی بهش وارد کردم که اصلا یه مدل دیگه شده .. دیگه دستورات رو وان تاچ اجرا نمیکنه . همه چی باید دبل کلیک بشه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همه چی رو صوتی بهم میگه . اصلا نمیفهمم چه مرگشه . شارژ هم نداره بکوبم تو سرش ببینم چه مرگشه .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کسی میتونه کمکم کنه ؟؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/880</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9374866/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9374866</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 02:58:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تموم شد</title>
      <description>سفر بر ماجرای ما تموم شد و ما به سلامتی الان توفرودکاه دوحه منتظر برواز تهران هستیم 
در جریان هم هستین که بنده کیبرد فارسی ندارم و دارم با فونتای عربی تایب میکنم .
برواز تا اینجا عالی یود ، فقط همون اول کار تو فرودکاه حالم کرفته شد بدجوره 
نخودی رو بردمش دستشویی ، یهو به دلم برات شد ۴ تیکه طلایی که همرام بود رو حاضر غایب کنم ، که دیدم کردبندم نیست ،، یه نیکا به بلوزم کردم دیدم ، زنجیرش باز شده ،  زنجیر به نخ بلوزم وصل شده و اویزوونه ، ولی ولی .... توکردنیه زمرد نازنینم نیست که نیست !!!!!
انقدر که مثل خر وسیله بهم اویزوونه ، نفهمیدم کی باز شده !!!!
البته یه دورم لحظه اخر تو هوابیما باز شد و دوباره اویزوونه لباسم بود که شکر خدا زود دیدمش 

دعا کنین تو کردنیم تو خونه باز شده باشه و اونجا بیفته</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/879</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9368095/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9368095</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 18:32:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>atlanta + عکس</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;چند تا عکس &amp;nbsp;در ادامه مطلب&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وای وای دیگه جدی جدی سفر تموم می&amp;zwnj;شه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهترین قسمت سفرمون،، همین مسافرت آتلانتا بود، درسته پوستمون &amp;nbsp;کنده شد ، ولی&amp;zwnj; عالی&amp;zwnj; بود. روز جمع ساعت ۸ صبح حرکت کردیم، ساعت ۸،۵ شب رسیدیم هتل.. نخودی هم از بس جیش داشت بیچارمون کرد.&amp;nbsp; واااای آتلانتا خیلی&amp;zwnj; شهر قشنگی&amp;zwnj; بود، هتلمون هم یه هتل فوق&amp;zwnj;العاده بود، برعکس هتل نیویورک .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شب همه مثل چی&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;هوش شدن ،ولی&amp;zwnj; من سرسختانه تا پاسی از شب بیدار بودم و سریالم رو میدیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه صبح اولین کار رفتیم خونه سرکار مارگرت میچل ،، یعنی&amp;zwnj; باورم نمی&amp;zwnj;شد ، انقد این بر باد رفته با خون و جون و دل آدم قاطی شده که آدم همش فک می&amp;zwnj;کنه آن داستان واقعی ،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میدونستین که مارگرت یه روزنامه نگار بوده و تو یه مرحلهای پاش میشکنه و میشینه این کتاب رو می&amp;zwnj;نویسه ، اصلا هم قصد انتشارش رو نداشته تا اینکه یه ناشر میاد جنوب ، یکی&amp;zwnj; از دوستی&amp;zwnj; مارگرت معرفیش می&amp;zwnj;کنه که اینم داره کتاب می&amp;zwnj;نویسه،، مارگرت میگه نه من الان آمادگی چاپ کتابم رو ندارم، بعد یه نفر اونجا مسخرش می&amp;zwnj;کنه که بابا تو کی&amp;zwnj; هستی&amp;zwnj; که کتاب بنویسی&amp;zwnj;،، مارگرت هم عصبانی می&amp;zwnj;شه و زنگ می&amp;zwnj;زنه به ناشر که تا پشیمون نشدم بیا نوشته ها&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;م رو ببر .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از مارگرت می&amp;zwnj;پرسن که تو چطور تونستی&amp;zwnj; انقدر خوب جزئیات جنگ رو شرح بدی، میگه من در دورانی بزرگ شدم که همیشه تو خانواده ها راجع به جنگ صحبت میشد،، مردا از جنگ می&amp;zwnj;گفتن و زنا از خاطرات پرستاری &amp;nbsp;که از زخمی&amp;zwnj;ها میکردن. البته تا ۱۰ سالگیم نمیدونستم جنوب تو جنگ شکست خورده وقتی&amp;zwnj; فهمیدم شک شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میگن مشخصات تارا برگرفته از خانه پدربزرگ خودش بوده ، قبلان هم اینو جایی&amp;zwnj; خونده بودم و از عکس هاشم متوجه شدم اسکارلت به یه نحوی توصیفی از خود مارگرت هستش . میشه گفت خودش هم زن زیبایی بوده .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خونه ملانی اینا تو کتاب تو آتلانتا در خیابان پیچ تری بودش که این خیابون اسم خیابونه خود مارگرت ایناست .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از بین تمام هنرپیشه های فیلم هم الان 3 نفر زنده ان .. یکیش بانی بلو ، دختر رت و اسکارلت ، یکی کارین خواهر کوچیکه اسکارلت ، یکیش هم ملانی !!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینم از جریانات &amp;nbsp;اسکارلتی ، ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از اینجا رفتیم مرکز شهر ،، اول میخواستیم بریم آکواریم بعد دیدیم بیلیطش گرونه نرفتیم، بعد رفتیم پارک تا فسقلی&amp;zwnj;ها آتیش بسوزونن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد رفتیم ساختمون خبرگزاری CNN ،، اونجا ناهار خوردیم ،، jتورش رو هم نرفتیم چون الکی گرون بود و جذابیت خاصی برامون نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اومدنی متوجه شدیم دم ساختمون قیامت هستش ، رفتیم جلو دیدیم تو چادر&amp;zwnj;ها مسابقه کیک بوکس برگزار می&amp;zwnj;شه که طفلی هومن خودش رو میکشت تا بتونه بره ، ولی&amp;zwnj; قسمتش نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عصر هم رفتیم فروشگاه خرید کردیم ، شب هم شا م و لالا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکشنبه برناممون پارک ستون مانتن بود ، که بزرگترین کوه گرانیتی جهان اونجا قرار داره ، یه جای فوق&amp;zwnj;العاد بود. فقط هوا خیلی&amp;zwnj; سرد بود ، به دلیل شدّت با د ، برنامه تل کابین حذف شده بود، ما هم از بقیه قسمتش استفاده کردیم. سینمای ۴ بعدی رفتیم که عالی بود ، سوار قطری شدیم که از داخل جنگل میگذشت ، یه جایی&amp;zwnj; رفتیم که یه دهکده درست کرده بودن مثل ۱۰۰ سال پیش با همون خونه&amp;zwnj;ها و همون وسایل،، وای عالی&amp;zwnj; بودن . شب هم برا شم و ناهار تو&amp;zwnj;ام رفتیم رستوران ایرانی&amp;zwnj; که غذاش افتضاح بود. دوشنبه هم رفتیم یه موزه دیگه که باز مربوط به بر بد رفته بود، یسری وسایل فیلم توش بود مثل زیررپوشی که تو صحنه&amp;zwnj;های اول به تن اسکارلتِ و مامی می&amp;zwnj;خواد زیپ لباسش رو ببنده ، یسری از لباس&amp;zwnj;ها هم بود که عینش رو دوخته بودن ، مثل اون لباس سبز که با پرده دوختنش ، صندلی اولین سینمایی که فیلم رو پخش کرده ، قسمتهایی از فیلمنامه ، اولین ترجمه&amp;zwnj;های کتاب به بقیه زبانها ، حتا فارسی هم بود . عکسهای پشت صحنه ،،،... خلاصه عالمی بود در نوع خودش . بعد اینجا هم رفتیم آکواریم ،، که اینجا هم فوق&amp;zwnj;العاد بود مخصوصاً دلفینهش ، نهنگش ، همه&amp;zwnj;چییش عالی&amp;zwnj; بود ،حیف که دیر جنبیدیم و یه قسمت خوبش رو نرسیدیم ببینیم. شب هم رفتیم یه رستورانی که &amp;nbsp;قدیمی&amp;zwnj;ترین و بهترین رستورانهای اونجا بود. شنبه هم ساعت ۸ حرکت کردیم و ۸،۵ رسیدیم خون خلاصه جاتون خالی&amp;zwnj; خیلی&amp;zwnj; خوش گذشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://marinez.persiangig.com/IMG_4345.JPG" target="_blank"&gt;1&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://marinez.persiangig.com/IMG_4346.JPG" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://marinez.persiangig.com/IMG_4348.JPG" target="_blank"&gt;3&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://marinez.persiangig.com/IMG_4350.JPG" target="_blank"&gt;4&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://marinez.persianblog.ir/post/878</link>
      <author>مریم</author>
      <comments>http://marinez.persianblog.ir/comments/7437/9336530/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7437.post-9336530</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2012 03:17:31 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
